Reba.ir مذهبی فرهنگی - مطالب شهداء

امام خمینی: انگار بازویم را از دست داده ام!

امام خمینی: انگار بازویم را از دست داده ام!
"شهید شیخ فضل‌الله محلاتی" در سال ۱۳۰۹ در شهرستان محلات در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد و به دلیل علاقه‌اش به علوم دینی، پس از تحصیلات مقدماتی به شهر قم رفت و وارد حوزه علمیه شد. شهید محلاتی به خاطر اعتقادات عمیق اسلامی و روحیه ظلم‌ستیزی‌اش از همان ابتدا به گروه فداییان اسلام پیوست و به رهبری شهید نواب صفوی مبارزات خود را شروع کرد.

پس از دستگیری و شهادت نواب صفوی و دیگر یارانش، شهید محلاتی مدتی به عنوان نماینده مرجع بزرگوار عالم تشیع، حضرت آیت‌الله العظمی بروجردی و اعلام مرجعیت حضرت امام خمینی (ره)، شهید محلاتی با جان و دل تا آخرین لحظات شکل‌گیری، فراگیر شدن و پیروزی انقلاب اسلامی، در کنار حضرت امام به مبارزات خود ادامه داد و در این راه بارها به زندان افتاد و شکنجه‌های فراوانی را تحمل کرد.

ایشان بارها توسط مزدوران رژیم منحوس پهلوی به نقاط مختلف تبعید شد، ولی هیچ یک از این دشواری‌ها کوچک‌ترین خللی در اراده استوار و هدف متعالی شهید محلاتی وارد نکرد ایشان پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، علاوه بر نمایندگی مجلس شورای اسلامی، به عنوان نماینده امام در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منصوب شد.

او هم در جبهه‌های دفاع مقدس و هم در پشت جبهه، وجود خود را وقف اهداف انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی کرد؛ به همین خاطر باشگاه خبرنگاران برای حفظ یاد و خاطره آن شهید والامقام گوشه‌هایی از خاطرات این شهید را منتشر می‌کند.

خاطرات به روایت دیگران

خبر آمد یکی از بچه‌ها شهید شده، ترکش خورده بود به سرش و محاسن سیاه و زیبایش با خون سرش خضاب شده بود. با هم رفتیم جایی که جنازه را نگهداری می‌کردند.

شهید محلاتی وقتی جنازه را دید، گفت: انسان چقدر باید سعادتمند باشد که محاسنش با خون سرش خضاب شود. این یکی از آرزوهای من است.

حاج آقا از خط که بر می‌گردند، برخی مسئولین به ایشان اعتراض می‌کنند که مگر امام نگفته‌اند شخصیت‌ها نروند خط مقدم!


حاج آقا جواب می‌دهند: من با شخصیت‌ها فرق دارم. من چون نماینده امام در سپاه هستم، باید به جبهه بروم و به جوانان و رزمنده‌ها روحیه بدهم.

یک بار کسی آمد و درباره یک بنده خدایی که حاج آقا می‌شناختش، گفت: این آدم منافق است!

حاج آقا گفت: پس من بعد از این باید احترام بیشتری برای او قایل شوم تا جذب اسلام شود.

بعد هم ادامه داد:‌ حضرت رسول(ص) حتی پیش پای غیر مسلمان هم بلند می‌شد و آن‌ها را محترم می‌داشت.

گفتم: توی جلسه خیلی جوش می‌زدید!

گفت: به همین خاطر هم بچه‌های سپاه اسمم را گذاشته‌اند جوشکار!

با تعجب پرسیدم: چرا جوشکار؟

گفت: چون همیشه سعی می‌کنم حرف‌ها را به هم نزدیک کنم و اختلاف نظرها را کم کنم.

اغلب تلاشم این است که وحدت نظر به وجود بیاید.

گفتم: نیت شما خیر است، البته این صف جوشکار هم صفت بدی برای‌تان نیست.

با سر و روی خاکی از ماشین پیاده شد. خسته بود. داخل دفتر که شدیم، گفتم: حاج آقا حمام گرم است؛ یک دوش بگیرید تا خستگی‌تان رفع شود.

گفت:‌می‌خواهم دوباره برگردم به خط. اگر زن بگیرم این حال خوشی که از همنشینی با رزمنده‌ها پیدا کرده‌ام، از دست می‌رود.

بعد وضو گرفت، نماز خواند و باز با همان سر و وضعی که داشت، برگشت به خط مقدم.


حضرت امام (ره) اعتماد زیادی به شهید محلاتی داشت و احترام زیادی برای ایشان قایل بود. یک بار جلسه‌ای بود که می‌بایست در آن تصمیم مهمی گرفته شود.

شهید محلاتی هنوز نرسیده بود. برخی دوستان، با نیت این که وقت شریف امام را نگرفته باشیم، پیشنهاد دادند که جلسه شروع شود؛ حضرت امام فرمودند: صبر کنید تا حاج شیخ هم بیاید!

همیشه می‌گفت: آرزو دارم با لباس روحانیت شهید شوم و با همین لباس هم به خاک سپرده شوم.

به هر دو آرزویش رسید. خدا دعاهایش را مستجاب کرد؛ در لباس روحانیت به شهادت رسید، و چون پیکر مطهرش طوری بود که نمی‌شد حتی غسلش داد، با همان دفن شد.

روز سوم شهادت حاج آقا بود که همسر حضرت امام(ره) تشریف آوردند منزل ما. از اتفاقی که افتاده بود خیلی متاثر بود. ما را دلداری داد و درباره حضرت امام(ره) گفتند: که من دیدم امام برای دو شهید بیشتر از دیگر شهدا گریه کردند: یکی شهید مطهری که امام خیلی متاثر شدند و دومی، شهید محلاتی!(دختر شهید)

دوازده روز بعد از شهادت، ما را بردند خدمت حضرت امام(ره). ایشان فرمودند: من این مصیبت را به شما خانواده شهید عزیز و به مادر ایشان تسلیت می‌گویم.

من می‌دانم شما جگر گوشه خود را از دست داده‌اید، اما من بیش از شما درک می‌کنم ایشان چه بود. مثل اینکه من بازویم را از دست داده‌ام!


در این جا اشک‌های امام سرازیر شد و همه ما با گریه امام گریه کردیم.(فرزند شهید)

در وصیت‌نامه‌اش آمده است: یک پنجم هر چه دارم را بدهید به امام. خوف دارم از اینکه مقدار مالی را که به دست آورده‌ام، در شأن طلبگی من نباشد و فردا در آستان عدل الهی نتوانم جواب‌گو باشم.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 مهر 1392    | توسط: امین    | طبقه بندی: شهداء،     | نظرات()

تفاوت سربازان روح الله با سربازان شیطان بزرگ

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 مهر 1391    | توسط: امین    | طبقه بندی: شهداء، تصاویر،     | نظرات()

دختر شهید کاوه در لباس پدر

 شهید محمود کاوه ، فرمانده لشکر 155 ویژه شهدا، به سال 1340 در شهر مشهد به دنیا آمد. پدر محمود از کسبه مشهدی و اصلیتش از دهستان بیهود توابع قاین بود.

روزی که جنگ شروع شد، کاوه یک پاسدار 19 ساله بود اما 3سال بعد فرماندهی یکی از کلیدی ترین یگان های سپاه پاسداران در جبهه های غرب ، موسوم به تیپ ویژه شهدا به او واگذار شد. نگرش نظامی خارق العاده محمود کاوه ، چنان او را شاخص نمود که در مدت کوتاهی ، تیپ تحت امر وی به لشگر ارتقا پیدا کرد.

سرانجام کاوه به تاریخ 10 شهریور 1365 در منطقه عمومی حاج عمران برروی قله 2519 مورد اصابت ترکش گلوله خمپاره قرار گرفت و درسن 25 سالگی به شهادت رسید.

از محمود کاوه دختری 2 ساله به نام «زهرا» به یادگار ماند که عکس زیر مربوط به او می باشد. زهرا کاوه لباس پدر را به تن کرده است تا نشان دهد راه پدرش را ادامه خواهد داد.

روحمان با یادش شاد



نوشته شده در تاریخ جمعه 10 شهریور 1391    | توسط: امین    | طبقه بندی: شهداء،     | نظرات()

شهیدی كه با پیچاندن گوش عراقی ها اسیرشان می‌كرد

عملیات والفجر8 بود. بچه ها از اروند عبور کرده بودند. خط دشمن شکسته شده و نیروها در حال پدافند در منطقه آزاد شده ساحلی بوده و گروه گروه آماده پاکسازی سنگرهای دشمن می شدند.

یکی از تیربارهای دشمن زمین گیرمان کرده بود. خوابیده بودیم روی زمین. سرت را بلند می‌کردی، فاتحه‌ات خوانده بود. مانده بودیم چه کنیم با این تیربار و تیربارچی اش. باید جلو می رفتیم و کار را یکسره می‌کردیم تا شیرینی پیروزی‌مان کامل شود. دقایق سپری می‌شد و تیربارچی مدام آتش تیربارش را به سمت بچه ها می چرخاند. یک لحظه دیدیم تیربار ساکت شد.

گفتیم شاید قطار فشنگش تمام شده است. اما نه. چند دقیقه سپری شد اما خبری از رگبارهای آتشین نبود. آرام سرم را بالا آوردم. دیدم خبری نیست. بلند شدم و نشستم. هوا تاریک بود. درآن تاریکی از دور به صورت سایه دو نفر را دیدم که دارند به ما نزدیک می شوند. یکی با قد بلند و یکی با قد کوتاه، آرام آرام به سمت ما می‌آمدند و آنکه قد کوتاهتری داشت، یک دستش را آنقدر بالا آورده بود که رسیده بود پس کله آنکه قدبلندتری داشت.

مات این صحنه مانده بودم. کل ذهنم علامت سوال بود. بچه ها ایست دادند که صدا از طرف مقابل بلند شد:

«نزنین ها... منم... حبیب... حبیب پالاش... نزنین ها...»

سایه ها که جلوتر رسید دیدم حبیب پالاش است که گوش یک عراقی را گرفته است و آنقدر قد سرباز عراقی از او بلندتر است که به زحمت توانسته است دست خود را به گوش او برساند.

حبیب گوش سرباز عراقی را که حسابی ترسیده بود ول کرد و تحویل بچه ها داد.

گفتیم :«این دیگه کیه؟ چطوری گرفتیش؟»

حبیب گفت: «تیربارچیه س. بی سرو صدا رفتم منطقه رو دور زدم و رفتم از پشت گوشش رو گرفتم و آوردم اینور»
نمی دانستیم بخندیم به این صحنه یا متعجب بمانیم از شجاعت حبیب.

به حرف هم ساده نبود که یک بسیجی 16ساله، برود و گوش یک تیربارچی عراقی را بگیرد و از پشت تیربارش، به اسارت درآورد. خداییش به حرف هم ساده نبود، چه برسد به عمل. فرمانده هم بجز سکوت، هیچ پاسخی در مقابل کار بزرگ حبیب نداشت. یک لحظه صحنه چند شب پیش مقابل چشمانم نقش بست.

فرمانده ما جناب آقای فضیلت داشت برای عملیات به بچه‌ها روحیه می‌داد و اینگونه سخن می‌گفت: «ما با قدرت ایمان و توکل بر خدا و روحیه ناب شهادت طلبی می‌توانیم پشت دشمن را به خاک بزنیم. شما با روحیه و شجاعتی که دارید می توانید بروید و گوش تیربارچی های عراقی را بگیرید و از پشت تیربار بلند کنید»

اگر چه آقای فضیلت، آن شب، این حرف را به عنوان مَثَلی برای روحیه دادن به رزمندگان مطرح کرد، اما من شب عملیات در فاو ، به چشم خویش دیدم که حبیب پالاش، مَثَل را به واقعیت تبدیل کرد.

شهید حبیب پالاش به سال 1348 در شهرستان دزفول متولد و در سن 16 سالگی در مرحله آخر عملیات والفجر8 در بهمن ماه 64 به شهادت رسید. مطلب فوق از وبلاگ الف دزفول نقل شده است.

نوشته شده در تاریخ جمعه 2 تیر 1391    | توسط: امین    | طبقه بندی: شهداء،     | نظرات()

وصایای شهید «نواب صفوی» لحظاتی پیش از حركت به سمت جوخه آتش

شهید نواب صفوی ، لحظاتی پیش از حركت به سمت جوخه آتش ، آخرین وصایای خود را این گونه به رشته تحریر در آورد: وصیتنامه اینجانب سید مجتبی میرلوحی معروف به نواب صفوی. من از مال دنیا در زندان چیز ناقابلی ندارم به جز اشیاء مختصری كه موجود است و آنها را به خانواده و مادرم بدهید

شهید نواب صفوی در آخرین ساعات حیاتشان در زندان نیز وصیت نامه كوتاهی داشته اند كه متن كامل آن بدین شرح می باشد:

بسم الله الرحمن الرحیم

وصیتنامه اینجانب سید مجتبی میرلوحی معروف به نواب صفوی. من از مال دنیا در زندان چیز ناقابلی ندارم به جز اشیاء مختصری كه موجود است و آنها را به خانواده و مادرم بدهید و نشانی منزل مادرم فعلاً چون از منزل قبلی خود بیرون رفته‌اند و در منزل برادرشان می‌باشند، به منزل برادر ایشان خیابان امیریه چهارراه گلبرگ كوچه اسلحه‌دار باشی منزل آقای سید محمود صفوی وكیل پایه یك دادگستری می‌باشد.

به یاری خدای توانا- سید مجتبی نواب صفوی

ساعت 3 بعد از نیمه شب 27 دیماه 1334


این وصیتنامه در حضور آقای فلسفی‌نیا، قاضی عسگر لشگر2 زرهی و نماینده دادستان ارتش سرهنگ اللهیاری و آقای دكتر تدوین نوشته شده است.

به یاری خدای توانا- سید مجتبی نواب صفوی

پس از وصیت بالا مراسم مذهبی به عمل آمد.

به یاری خدای توانا- سید مجتبی نواب صفوی

ساعت 3 و ربع بعد از نیمه شب روز 27/10/1334

وصیت نامه بالا و مراسم مذهبی در حضور این جانب علی فلسفی نیا انجام گرفت .

قاضی عسگر لشكر2 زرهی - علی فلسفی نیا ساعت 3:15 روز 27/10/1334

ادامه دارد

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 دی 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: شهداء،     | نظرات()

شهید زین ‌الدین: چند ساعت پیش خواب دیدم كه خودم و برادرم شهید شدیم

به مناسبت سالگرد شهادت فرمانده محبوب بسیجی‌ ها
 
 

 شهید مهدی زین‌الدین لحظاتی قبل از شهادت و در حالی كه به همراه بردارش مجید به منظور شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت حركت می‌كرد به دوستان رزمنده‌اش گفت: «چند ساعت پیش خواب دیدم كه خودم و برادرم شهید شدیم.»


به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، شهید مهدی زین‌الدین در سال 1338 در خانواده‌ای مذهبی و معتقد در تهران متولد شد؛ مادرش او را با عشق به قرآن و مذهب تربیت كرد و با مهر و محبت مادری، بذر اسلام را در وجود او كاشت.
او با نبوغ و استعداد فراوانی كه داشت در اوان كودكی قرآن را بدون معلم و استاد فرا گرفت؛ پس از ورود به دبستان نیز در اوقات بیكاری كتابفروشی پدرش می‌رفت و به او كمك می‌كرد و همواره یار و همراه پدر و مادر بود.
مهدی در دوران دبیرستان با مسائل سیاسی و مذهبی آشنا شد و در این مدت ضمن ارتباط مداوم با شهید محراب آیت‌الله مدنی (ره) روح تشنه خود را با نصایح ارزنده و هدایتگر آن شهید بزرگوار سیراب می‌كرد به همین دلیل همواره از حضرت آیت‌الله مدنی بسیار یاد می‌كرد و رشد مذهبی خود را مدیون ایشان می‌دانست.
در این ایام است كه پدر به علت مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی در خرم‌آباد برای بار دوم به سقز تبعید شد و سبب شد تا مهدی كه خود در مبارزات نقش فعالی داشت سهم پدر را نیز در مبارزات خرم‌آباد بر دوش كشد.
زمانی كه حزب رستاخیز در دبیرستان‌ها به اجبار عضوگیری می‌كرد به دلیل آشنایی با ماهیت این گروه به عضویت آن درنیامد لذا با سوابقی كه از او داشتند از دبیرستان اخراجش كردند اما او از كار بازننشست و در حالی كه در رشته ریاضی درس می‌خواند، فوق دیپلم طبیعی گرفت و در كنكور سال 1356 شركت كرد و ضمن موفقیت، توانست رتبه چهارم را در بین پذیرفته‌شدگان دانشگاه شیراز به دست آورد.
در این دوران بار دیگر پدر مهدی به جرم حمایت از امام خمینی (ره) از سقز به اقلید فارس تبعید شد. پدر در این ایام كه با اوج مبارزات انقلاب همزمان شده بود با استفاده از فرصت پیش آمده، مخفیانه محل زندگی را به قم انتقال داد. این فرصتی شد تا مهدی جدی‌تر وارد سنگر مبارزات پدر شود و با عزیمت از خرم آباد به قم در هدایت مبارزات مردمی نقش مؤثرتری را عهده‌دار شود.
شهید مهدی زین‌الدین جزء نخستین كسانی بود كه جذب جهادسازندگی شد و با تشكیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قم به عضویت سپاه درآمد.
شهید زین‌الدین در زمان مسئولیت خود در واحد اطلاعات كه همزمان با غائله خلق مسلمان و توطئه‌های پیچیده ضد انقلاب در قم بود با برخورداری از بینش عمیق سیاسی، در خنثی كردن حركت‌های انحرافی و ضدانقلابی گروهك‌های آمریكایی نقش به سزایی داشت.
وی با شروع جنگ تحمیلی به سرعت آموزش‌های كوتاه مدت نظامی را گذراند و به همراه یك گروه صد نفره خود را به جبهه رساند؛ پس از مدتی مسئول شناسایی یگان‌های رزمی شد و بعد از آن نیز مسئول اطلاعات ـ عملیات سپاه دزفول و سوسنگرد شد.
بخشی از موفقیت‌های به دست آمده توسط رزمندگان اسلام در عملیات فتح‌المبین، مرهون تلاش و زحمات وی و همكارانش در زمان تصدی مسئولیت اطلاعات ـ عملیات سپاه دزفول و محورهای عملیاتی بود.
شهید زین‌الدین بعد از مسئولیت اطلاعات ـ عملیات قرارگاه نصر به عنوان فرمانده تیپ علی‌بن ابیطالب(ع) كه بعدها به لشكر تبدیل شد، را بر عهده داشت.
در عملیات رمضان، تیپ علی‌بن ابیطالب (ع) جزو یگان‌های مانوری و خط‌شكن بود و با قدرت فرماندهی و هدایت شهید زین‌الدین در به كارگیری صحیح نیروها و موفقیت آن یگان در این عملیات بعدها این تیپ، به لشكر تبدیل شد.
لشكر مقدس علی‌بن ابیطالب(ع) در تمام صحنه‌های نبرد سپاهیان اسلام از جمله عملیات محرم، والفجرمقدماتی، والفجر3 و والفجر4، خط شكن و به عنوان یكی از یگان‌های همیشه موفق، نقش حساس و تعیین كننده‌ای را بر عهده داشت.
سرانجام مهدی زین‌الدین فرمانده لشكر علی‌بن ابیطالب در آبان سال 1363 به همراه برادرش مجید كه مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشكر علی‌بن ابیطالب(ع) بود،‌ برای شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت حركت كردند. در آنجا به برادران گفت: «من چند ساعت پیش خواب دیدم كه خودم و برادرم شهید شدیم!»
موقعی كه عازم منطقه ‌شدند، راننده‌شان را پیاده كرده و گفت: خودمان می‌رویم؛ حتی یكی ازبرادران اصرار كرد تا با آنها برود اما برادر مهدی به او گفت: «تو اگر شهید شوی، جواب عمویت را نمی‌توانیم بدهیم اما ما دو برادر اگر شهید شویم جواب پدرمان را می‌توانیم بدهیم.»
فرمانده محبوب بسیجی‌ها، سرانجام پس از سالیان طولانی دفاع در جبهه‌ها و شركت در عملیات و صحنه‌های افتخارآفرین، در درگیری با ضدانقلاب شربت شهادت نوشید و روح بلندش از این جسم خاكی به پرواز درآمد تا در نزد پروردگارش ماؤا گزیند.
او همواره برادران رزمنده‌اش را توصیه می‌كرد كه «ما باید حسین‌وار بجنگیم»، «حسین‌وار جنگیدن یعنی مقاومت تا آخرین لحظه»، «حسین‌وار جنگیدن یعنی دست از همه چیز كشیدن در زندگی»، «ای كاش جان‌ها می‌داشتیم و در راه امام حسین(ع) فدا می‌كردیم». آری شهیدمهدی زین‌الدین از همرزمانش سبقت گرفت و صادقانه به آنچه معتقد بود و می‌گفت عمل كرد و عاشقانه به دیدار حق شتافت.

*خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادت‌طلبی می‌خواهد

در بخشی از وصیت‌نامه این سردار شهید آمده است: «اولین شرط لازم برای پاسداری از اسلام، اعتقاد داشتن به امام حسین(ع) است؛ هیچ كس نمی‌تواند پاسداری از اسلام كند در حالی كه ایمان و یقین به اباعبدالله‌الحسین(ع) نداشته باشد.
اگر امروز ما در صحنه‌های پیكار می‌رزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم و اگر مشیت الهی بر این قرار گرفته كه به دست شما رزمندگان و ملت ایران، اسلام در جهان پیاده شود و زمینه ظهور حضرت امام زمان (عج) فراهم شود به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسین (ع) است.
من تكلیف می‌كنم شما «رزمندگان» را به وظیفه عمل كردن و حسین‌وار زندگی كردن؛ در زمان غیبت كبری به كسی «منتظر» گفته می‌شود و كسی می‌تواند زندگی كند كه منتظر باشد، منتظر شهادت، منتظر ظهور امام زمان(عج). خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادت‌طلبی می‌خواهد.»

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 آبان 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: شهداء، اخبار عمومی،     | نظرات()

رزمنده ای كه سرش قطع شد ولی خط مقدم را ترك نكرد

خاطرات شهید سیروس مهدی پور
رزمنده ای كه سرش قطع شد ولی خط مقدم را ترك نكرد

به دكترگفتم:یكی از بچه‌ها دستش قطع شده بود؛ اما از سنگر تكان نخورد. این كه چیزی نیست؛ رزمنده ای را سراغ دارم كه سرش قطع شد ولی خط مقدم را ترك نكرد... حال من برای یك تركش كوچولو بروم تهران؟ مادرم مرا از خانه بیرون می‌كند...


آن چه خواهید خواند بخش دوم خاطرات شفاهی شهید "سیروس مهدی‌پور " می باشد.پدر این شهید بزرگوار آقای مهدی‌پور گفته است كه "هر وقت سیروس از جبهه برمی‌گشت، من مشتاقانه می‌نشستم و خاطراتش را می‌شنیدم. البته بدون اینكه او متوجه شود، دستگاه ضبط صوت را زیر ملحفه روشن می‌كردم، او را به حرف می‌كشاندم و صدایش را ضبط می‌كردم "

*[بخش دوم خاطره گویی شهید سیروس مهدی پور]
پدر! تصورش را بكنید: دویست تا تانك و نفربر در یك جاده باریك باشد؛ طول جاده هم از اینجا تا شهرك. 1 (از منزل شهید مهدی‌‌پور تا دهكده المپیك تقریباً پانصد متر راه است) تانك پشت سرتانك ایستاده بود. برای رد شدن از بین آنها می‌بایست به پهلو راه می‌رفتیم. آن شب، گردان حمزه فدا شد. آن شب اگر به خط عراقی نمی‌زدیم، كل جاده‌‌ ام‌القصر و شاید عملیات از بین می‌رفت.
مجروحین خیلی سختی كشیدند تا به عقب برسند. آمبولانس و وانت‌ تویوتا كم بود. جانشین فرماندهی لشكر، حاج رضا دستواره، خودش مجروحان را جابه‌جا می‌كرد. روی جیپ فرمانده، روی صندلی، روی سقف برزنتی، حتی روی كاپوت ماشین و هرجا كه یك وجب جا بود، مجروح می‌گذاشتند تا او به عقب ببرند. در آن سرمای زمستان اگر مجروح زود عقب نمی‌رسید، شهید می‌شد.
حسین دستواره، برادر كوچك‌تر حاج‌رضا دستواره، در گردان ماه بود. آن شب مجروح می‌شود. او را مثل مرده‌ها به سردخانه می‌برند؛ چون بیهوش بوده. در سردخانه می‌فهمند كه بدنش هنوز گرم است و او را به بیمارستان می‌برند.
در خاكریز خط مقدم بودم و هنوز مرا به عقب نبرده بودند. آمبولانس كم بود و جیپ رضا دستواره هم خراب شد. چند استارت زد؛ اما موتور روشن نشد. باتری ماشین داشت با استارت‌های پشت‌سر هم خالی می‌شد كه گفتم:
- برادر، باتری ماشین خالی می‌شه.... باید هل بدیم..... كاپوت را بزن بالا، یك نگاه كن بالا،شاید شیلنگی یا سیمی قطع شده....
برانكارد مجروحی را كه روی كاپوت گذشته بودند؛ زمین گذاشتیم. من چراغ قوه انداختم. راننده، یا خسته بود، یا از تعمیر ماشین سر در نمی‌آورد. پای مجروحم را به ماشین تكیه دادم و در آن تاریكی، چشم‌انداختم به موتور. اول، شیلنگ بنزین را بررسی كردم؛ سالم بود. بعد سرشمع‌ها را دست كشیدم و به راننده گفتم:
تو برو استارت بزن من وایر شمع‌ها و دلكو را دست می‌زنم.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 29 مهر 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: شهداء،     | نظرات()

تصاویری از سردار شهیدحاج علیرضا موحددانش ‌فرمانده لشكر10سید الشهدا(ع)

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 21 مهر 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: تصاویر، شهداء،     | نظرات()

تصاویری از سرداران شهید ارتش و سپاه

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 مهر 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: تصاویر، شهداء،     | نظرات()

درس صبوری و استقامت حاج داود، نیاز امروز جامعه ما

سعید قاسمی در مراسم سالگرد شهید کریمی تأکید کرد
 
درس صبوری و استقامت حاج داود، نیاز امروز جامعه ما

مراسم گرامیداشت پنجمین سالگرد شهادت حاج داود کریمی از فرماندهان ارشد دوران دفاع مقدس طبق سنوات گذشته در قطعه 29 گلزار شهدای بهشت زهرای تهران برگزار شد.

در این مراسم که با حضور همرزمان، دوستداران و خانواده آن شهید برگزار شد، حاج سعید قاسمی از همرزمان و یاران قدیمی شهید کریمی، تأسی به منش و رفتار این شهید را نیاز امروز جامعه دانست.

متن این سخنان در ادامه آمده است:

بسم الله الرحمن الرحیم

من المؤمنین رجال صدقوا ما عهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلو تبدیلا.

امروز برای من سخن گفتن در قطعه شهدا خاصه قطعه 29 و بر سر مزار شهدای بزرگی چون آوینی، صیادشیرازی، کریمی، سعید مهتدی بسیار سخت است. سخن گفتن در اینجا شجاعت می خواهد و پررویی که من از اولی بهره ای ندارم و انشاءالله هم دوستان و هم خود شهدا جسارت ما را می بخشند. چرا که شهدا خاصه فرمانده بزگوار خودم حاج داود حق زیادی گردن همه ما دارند و اگر نبود امر برادر عزیزم نمی پذیرفتم.

هرکدام از این شهدا خصلت ها و ویژگی خاصی داشته‌اند که اگر کلید این ویژگی را از آنها بگیریم و تبعیت نماییم می توانیم راهی به شهادت بگشاییم. یکی از این ویژگی ها که بشدت در شهید عزیز ما حاج داود نمود داشت حسن خلق یا اخلاق حسنه بود. حسن خلقی که بیشتر از همه در برخورد با زیردستان وی نمود داشت. همان ویژگی که به عنوان کلید رمز فتح قلوب مؤمنین توسط رسول خدا(ص) دانسته شده است. اگر نبود اخلاق حسنه رسول خدا نه اسلام گسترش می یافت و نه تثبیت می شود و تداوم پیدا می کرد. حضرت رسول خود فرمودند که من برای اتمام مکارم اخلاقی مبعوث شدم . مؤمنین صد اسلام هم بیش از آنکه عقولشان از استدلال و برهان برای ایمان آوردن انباشته شود، دیدگانشان از اخلاق حسنه رسول الله(ص) سرشار شد و قلوبشان را تسلیم او کردند.

حاج داود، اخلاق عجیبی داشت، خوش خلق بود و با همین حسن خلقش دل‌های ما را مجذوب خودش کرد. تواضع و فروتنی‌اش هم که جای خود دارد. ناگفتنی بود و بسیار ستودنی.

مسئله دیگر، نقش حاج داود در شکل گیری سپاه تهران و هم چنین یگان‌های رزمی آن، یعنی 2 لشکر حضرت رسول(ص) و سیدالشهدا(ع) است. سپاه پاسداران به‌خصوص سپاه تهران بسیار مدیون حاج داود و مجاهدت‌های اوست. اگر داود نبود، سازمان پرقدرت لشکر 27 محمد رسول الله(ص) و لشکر 10 سیدالشهدا(ع) نیز نبود چرا که این حاج داود بود که مانند ملات، انسجام جماعت های مختلف با گرایش‌های مختلف برای تشکیل این 2 لشکر شد. جماعت هایی چون احمد متوسلیان و بچه‌های سپاه مریوان، همت و بچه‌های سپاه پاوه، محمود شهبازی و بچه‌های سپاه همدان، وزوایی و نیروهایش چون رستگار و موحددانش و...

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 شهریور 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: شهداء،     | نظرات()
Reba.ir
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو