Reba.ir مذهبی فرهنگی - مطالب تشرفات

داستان انار

 علّامه مجلسی(ره) در كتاب «بحارالانوار»، داستان محمّد بن عیسی را ذكر كرده‌اند. در دوران سیطرة آشكار انگلیسی‌ها بر جزایر خلیج فارس، به كمك آنها رژیمی بر بحرین تسلّط یافته و مستقر شده بود كه با مذهب اهل بیت(ع) میانه خوبی نداشت. استعمار اروپا برای آنكه مردم مسلمان را راضی نگه دارد، یك مرد سنّی را حاكم آنجا قرار داده بود و چون بیشتر ساكنان بحرین را شیعیان و دوستداران خاندان وحی و رسالت تشكیل می‌دادند، نظام حاكم با آنان سازگاری نداشت.
امیر جزیره فردی سنّی مذهب و متعصّب بوده و وزیری داشت كه عنصری خشن و كینه‌توز و نسبت به خاندان وحی و رسالت و دوستداران آنان، بسیار بد اندیش و بدخواه بود. او همواره در پی نقشه‌ای بود تا شیعیان را زیر فشار قرار دهد و به هر صورت ممكن آنان را از راه و رسم خویش باز گرداند و به راه و رسم خویش درآورد، امّا هرگز در این كار موفّق نبود و در برابر منطق و استدلال قوی آنان، ضعیف و ناتوان می‌ماند. از این رو مدّت‌ها فكر كرد و با یك نقشة حساب شدة شیطانی، روزی نزد امیر رفت و گفت: قربان! خدا را بنگر و سند حقانیّت و درستی مذهب اهل سنّت را. امیر دید، وزیر اناری آورده است كه روی آن گویی به طور طبیعی با خط برجسته نوشته شده بود:

«لا إله إلّا الله محمّدٌ رسول الله و ابوبكر وعمر و عثمان و علی خلفاء رسول الله».

حاكم انار را گرفت و خوب به آن نگاه كرد و كاملاً یقین پیدا كرد كه این نوشته‌ها طبیعی روی آن نوشته شده است. از این رو به وزیر گفت: این انار دلیل محكمی است بر بطلان مذهب شیعه كه می‌گویند علی(ع) خلیفه بلافصل پیغمبر اكرم(ص) است. به نظر تو ما با آنها چه كنیم؟ وزیر بد اندیش و توطئه‌گر گفت: قربان! شیعیان مردان غیرمنصفی هستند، حتّی دلایل محكم را هم نمی‌پذیرند. من معتقدم بزرگان آنها را حاضر كن و به آنها این انار را نشان بده و آنها را مخیركن كه یكی از این راه‌ها را برگزینند. امیر گفت: كدام راه‌ها؟ وزیر گفت: یا برای این دلیل استوار و محكم ما پاسخی بیاورند كه نخواهند توانست. یا به حكومت جزیه بدهند، یا به مذهب ما درآیند، یا مردانشان را قتل‌عام و زنانشان را به اسارت گرفته و اموالشان را به غنیمت بگیریم. حاكم كه سخت تحت تأثیر او قرار گرفته بود، پذیرفت. از این رو دستور داد بزرگان شیعه باید در فلان روز همه در دربار جمع شوند كه می‌خواهم موضوع مهمی را با آنها در میان بگذارم. روز موعود فرا رسید، بزرگان شیعه همه به دعوت حكومت گرد آمدند. هنگامی كه مجلس آماده شد، حاكم انار را به شیعیان نشان داد و آنگاه تصمیم خویش را نیز به اطّلاع حاضران رساند و پیشنهاد وزیر را به آنها گفت كه باید در اسرع وقت جواب را بگویند، وگرنه باید یكی از سه راه باقی‌مانده را برگزینید. بزرگان شیعه وقتی انار را دیدند و تهدید حاكم را شنیدند، دچار اضطراب شدیدی شدند، بدنشان لرزید و حالشان متغیّر شد، چرا كه پاسخ مناسبی نداشتند. به همین جهت، تنها راهی كه به نظرشان رسید، این بود كه سه روز مهلت خواستند، تا تصمیم خود را بگیرند. پس از پایان مجلس، شیعیان، خود با ترس و خوف در مجلسی جمع شدند و با یكدیگر مشورت كردند تا چاره‌ای بیندیشند. پس از گفت‌وگوی بسیار، هنگامی كه از همه جا نومید و مأیوس شده بودند، تصمیم گرفتند كه به فریاد رس درماندگان، حضرت ولی‌عصر(ع) توسّل جویند و حلّ مشكل جامعة خویش را از او بخواهند. برای این كار ده تن از شایستگان را از میان خویش برگزیدند و آنان نیز از میان خویش سه نفر را انتخاب نمودند تا هر كدام شبی رو به بیابان نهد و ضمن راز و نیاز با خدا و توسّل به حجّت حق، حضرت مهدی(ع) از او مدد بخواهد. شب اوّل، یكی از سه نفر رفت و از شامگاه تا بامداد به نماز و دعا و استغاثه پرداخت، ولی دست خالی بازگشت. نفر دوم شب دوم رفت، امّا او هم كاری از پیش نبرد و مأیوسانه به نزد شیعیان بازگشت. شیعیان فوق‌العاده مضطرب شدند. تنها یك شب دیگر فرصت دارند كه جواب مسئله را آماده كنند و اگر آن شب هم مأیوس برگردند و شب سپری گردد، باید آمادة مشكلات فراوان و یا كشته شدن بگردند.

نوشته شده در تاریخ جمعه 15 آبان 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: تشرفات،     | نظرات()

حكایت دیدار

 ناگاه سیّد بزرگواری را دیدم كه به سیمای علما بود. او به تمام ما فی‌الضمیر من خبر داد و گفت: بلادی كه در جزیرة خضرا، است صحیح می‌باشد. سپس فرمود آیا می‌خواهی به چشم خود ببینی تا عبرتی برای تو و سایر اولی‌الابصار باشد؟ پس چشمت را باز كن. نگاه كردم و از آیات الهیّه، شهر و بلدی را دیدم كه خانه‌های آن از هم دور و طرف راست و چپ آن از درخت‌ها و گل‌ها سبز و خرّم بود.





اولیای الهی در مقام و درجه نزد پروردگار خویش، به جایی می‌رسند كه نه تنها نیازهای جسمی و روحی خود را به لطف و توفیق الهی برطرف می‌كنند، بلكه گاه نیازهای علمی خویش را نیز به واسطة حقایق الهی از درگاه پروردگار علیم دریافت می‌نمایند.

سیّد شفتی از جملة این بزرگان و اولیای الهی است كه مقبرة ایشان در خیابان مسجد سیّد اصفهان و جنب آن، دارای گنبد و بارگاه است و زیارت‌گاه خاصّ و عام می‌باشد. داستان دیدار ایشان از «جزیرة خضرا» به قلم خودشان نوشته شده است. مرحوم نهاوندی در جلد نخست كتاب «العبقری الحسان»1 حكایت سیّد شفتی را این‌چنین می‌نویسد.

مرحوم حاج سیّد احمد برای من نوشت كه: از ارث مرحوم والدم، كتاب «تحفـة الابرار» را كه رسالة عملیّة سیّد العلماء حجّت‌الاسلام حاج سیّد محمّد باقر شفتی رشتی بود، خریدم. او اوّلین كسی بود كه به «حجّت‌الاسلام» مشهور شد. سفارش‌های زیادی بر پشت كتاب، به خطّ خوش، مرقوم كرده بود. از جمله اینكه در تمام اوقات، اقبال و توجّه كامل به حضرت ولیّ‌عصر(عج) داشته باشید كه آن جناب، پدر شفیق خلق است و مبادا از یاد حضرتش غفلت نمایید و توجّه به غیر پیدا كنید. من از آن حضرت می‌خواستم كه «بحر ابیض» و جزیرة خضرا را مشاهده كنم و بلادی را كه اولاد آن حضرت در آن حكومت دارند، ببینم. خدا را به حقّ امام زمان(ع) قسم دادم كه صحّت این امر را برای من ظاهر كند. شب عید غدیری كه مصادف با شب جمعه بود، تا ثلث آخر شب، كنار باغچه‌ای كه در خانة ما، واقع در خیابان مسجد سیّد بود، قدم می‌زدم. ناگاه سیّد بزرگواری را دیدم كه به سیمای علما بود. او به تمام ما فی‌الضمیر من خبر داد و گفت: بلادی كه در جزیرة خضرا، است صحیح می‌باشد. سپس فرمود آیا می‌خواهی به چشم خود ببینی تا عبرتی برای تو و سایر اولی‌الابصار باشد؟ پس چشمت را باز كن. نگاه كردم و از آیات الهیّه، شهر و بلدی را دیدم كه خانه‌های آن از هم دور و طرف راست و چپ آن از درخت‌ها و گل‌ها سبز و خرّم بود. گویی «جناتٌ تجری من تحتها الأنهار» را می‌دیدم. سپس گفت: به آخر آن درخت‌ها توجّه كن. نگاه كردم. گفت: برو آنجا مسجد و امام جماعتی را می‌بینی. نماز را با او بخوان و پشت سر او صفوفی هست كه انتها ندارد. او از طبقة هفتم اولاد حضرت صاحب‌الامر(ع) و نامش عبدالرّحمن است. رفتم و متوجّه شدم زمین زیر پای من طیّ می‌شود. امام جماعت در محراب ایستاده بود. صورتش مانند ماه می‌درخشید و نور از سیمایش بالا می‌رفت. هر دو نگاهی به یكدیگر كردیم. فرمود: «مرحباً بك، همانا خدا بر تو منّت نهاده است». از مسائل مشكل علمی, از آن آقا پرسیدم و ایشان جواب فرمودند. بسیار مهربانی كرد و از ما فی الضمیر من خبر داد. نماز فجر را با آقا خواندم و به او اقتدا كردم. مشغول به تعقیبات شدم. نزدیك طلوع آفتاب در ذهنم آمد كه در این وقت با مردم نماز می‌خواندم و الآن آنها بر عادت همه روزه منتظرند. با خود می‌گفتم: امروز گذشت و نمی‌رسم. ناگاه شنیدم كه آن سیّد امام جماعت فرمود: نگران نباش كه به زودی تو را به جای خود می‌رسانیم و با آنها نماز می‌خوانی. همان سیّدی كه ابتدا نزد من آمده بود، دست مرا گرفت و گفت: برویم. به بركت امام زمان(ع) ناگاه خود را در مسجد محلّة خودمان یافتم و با جماعت نماز خواندم، امّا آن سیّد را دیگر ندیدم.

اگر چه نیستم از یاورانت
و یا در زمرة دیوانگانت
همین بس افتخار من در عالم
كه بوسم خاك پای عاشقانت
نشانم گر دهی رخسار ماهت
شود روشن دل از برق نگاهت
شما با یك نگاه جان فزایت
چنانم كن شوَم جزو سپاهت

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 مرداد 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: تشرفات،     | نظرات()

فرج صالحان

 شب پنجم محرم سال 1418 ق. ساعت یازده شب تلفن زنگ زد. پسرم گوشی را برداشت، گفت: شما را از مسجد آیت‌الله انگجی می‌خواهند، گوشی را برداشتم، از ستاد نیمة شعبان آن مسجد مبارك فرمودند، حاج آقا امسال برای نیمه شعبان ما را فراموش نكنید. عرض كردم: خیلی كار دارم و نمی‌رسم و نمی‌دانم چه بنویسم چون بحمدالله و المنّه، نسبت به ساحت مقدّس حضرت مهدی(ع) همه چیز را به طور كامل نوشته‌اند و سلیقة بنده نوشتن مطلبی نو است كه تكرار نوشته‌های گذشته نباشد.


آیت الله سید مرتضی نجومی
اشاره:

بسیارند مردان و زنانی كه در میانة درد، رنج و ابتلا، آنگاه كه احساس می‌كردند دیگر روزنة امیدی نیست، دست نیاز و توسل به سوی ائمه معصومین(ع) دراز كرده‌اند و نیاز خود را برآورده‌اند. آثار مكتوب مانده از بزرگان نیز از قول آن برگزیدگان الهی راه‌های متعدّدی را برای عرض حاجات و برآورده شدن خواسته‌های بندگان فراروی آنان قرار داده‌اند.

آنچه پیش روی شماست حكایت یكی از كسانی است كه با توسل به ائمه معصومین(ع) و به لطف حضرت صاحب‌الامر(ع) از رنج و گرفتاری نجات یافته است.

شب پنجم محرم سال 1418 ق. ساعت یازده شب تلفن زنگ زد. پسرم گوشی را برداشت، گفت: شما را از مسجد آیت‌الله انگجی می‌خواهند، گوشی را برداشتم، از ستاد نیمة شعبان آن مسجد مبارك فرمودند، حاج آقا امسال برای نیمه شعبان ما را فراموش نكنید. عرض كردم: خیلی كار دارم و نمی‌رسم و نمی‌دانم چه بنویسم چون بحمدالله و المنّه، نسبت به ساحت مقدّس حضرت مهدی(ع) همه چیز را به طور كامل نوشته‌اند و سلیقة بنده نوشتن مطلبی نو است كه تكرار نوشته‌های گذشته نباشد. تا فردای آن شب فكر می‌كردم برای این عزیزان چه چیزی تقدیم كنم. فردا جهت استراحت ساعتی خوابیدم. در خواب به من گفتند قضیة ابن صالحان، را برای آنها بنویس. من بسیار خوشحال شدم زیرا «نماز فرج» منصوربن صالحان را گنجی از گنج‌های حضرت حق متعال و حضرت مهدی(ع) می‌دانم. لذا تصمیم گرفتم همان قضیه را تقدیم حضور عزیزان كنم.

این حكایت و معجزه را شیخ ابوجعفر محمد بن جریر بن رستم طبری، در كتاب «دلائل‌الامامـة» خود نقل می‌فرماید.1 مرحوم علامه مجلسی هم در دو جای كتاب «بحارالانوار» از «دلائل‌الامامـة» نقل فرموده‌اند2 و مرحوم آقا شیخ محمود عراقی در كتاب «دارالسلام» خود در باب معجزات حضرت مهدی، معجزة چهل و چهارم نقل نموده است.3 همین‌طور مرحوم آقای حاج شیخ علی‌اكبر نهاوندی در كتاب «العقبری» نقل فرموده است.4

اینك نقل داستان، به ترجمه از كتاب شریف و گرانقدر «دلائل‌الامامـة» شیخ ابی‌جعفر طبری:
حكایت كرد مرا ابوجعفر محمدبن هارون‌بن موسی تلّعكبری كه گفت، خبر داد مرا ابوالحسین بن ابی البغل كاتب كه كاری را از جانب ابی منصوربن صالحان، بر عهده گرفتم. تصادفاً بین من و او جریاناتی پیش آمد كه موجب شد خود را از او پنهان كنم. او مرا سخت ترسانیده، به جستجوی من برآمد. من هم از او پنهان و ترسان بودم تا پس از مدتی عزم كردم پنهانی به مقابر قریش و مرقد منور حضرت موسی كاظم(ع) رفته، شب جمعه‌ای را در آنجا به عبادت و شب زنده‌داری و دعا و مسألت بگذرانم، شاید خداوند فرجی عنایت فرماید.

تصادفاً شبی سخت طوفانی و باد و باران بود. از ابن جعفر، متصدی آن حرم شریف، تقاضا نمودم درها را بسته و آن مكان مقدّس را خلوت نگاه دارد تا به دلخواه خود به دعا و مسألت از درگاه باری تعالی مشغول باشم و آنان‌كه از ایشان ایمن نبوده و از دیدنشان ترسانم، بر من داخل نشوند. او چنین نموده، درها را قفل كرد و شب به نیمه كشید. اتفاقاً باد و باران هم مانع از رفت و آمد مردم شد و من با دل‌آسودگی مشغول دعا و زیارت و نماز بودم. در این هنگام ناگهان صدای پایی را از سمت مولای خود موسی‌بن جعفر(ع) شنیدم. دیدم مردی زیارت می‌كند و سلام بر آدم و پیامبران اولوالعزم فرمود. بعد ائمه را یك یك نام برد تا به صاحب‌الزمان(ع) رسید و ایشان را ذكر نفرمود. من از این سلام تعجب نمودم. پیش خود چنین گمان كردم كه شاید فراموش كرده یا عارف به آن امام نیست. یا این خود مذهبی برای این مرد است. چون از زیارت فارغ شد، دو ركعت نماز گزارد. سپس رو به مرقد شریف حضرت ابی‌جعفر جواد(ع) نمود. مثل همان زیارت و سلام را انجام داد و دو ركعت نماز به جا آورد و من از آن جهت كه او را نمی‌شناختم ترسان بودم. او را جوانی كامل در جوانی و مردانگی دیدم كه جامه سپیدی در بر و عمامه‌ای بر سر دارد كه آخر آن را به زیر چانه انداخته و بر دوش مبارك عبایی افكنده بود. بعد از اعمالش فرمود: «ای اباالحسین ابن ابی البغل كجایی از دعا و فرج؟» گفتمش: ای سید و آقای من! آن كدام است؟ فرمود:
«دو ركعت نماز می‌گزاری و بعد از آن می‌گویی:
یا مَن أظهرَ الجَمیلَ وَ سَتَر القَبیحَ یا مَن لَم یُؤاخِذْ بِالجریرةِ وَ لَم یَهْتِكَ السِّترَ یا عَظیمَ المنِّ یا كَریمَ الصَّفحِ یا حَسَنَ التَّجاوُزِ یا واسِعَ المغفرةِ یا باسِطَ الیدینِ بِالرّحمةِ یا منتهیٰ كُلِّ نَجویٰ یا غایَةَ كلّ شَكویٰ یا عونَ كلَّ مستعینٍ، یا مبتدءً بالنّعم قَبلَ استِحقٰاقِها یا رَبّاه ـ ده مرتبه ـ یا سَیّداه ـ ده مرتبه ـ یا مَوْلاه ـ ده مرتبه ـ یا غایَةَ غایَتَاه ـ ده مرتبه ـ یا منتهیٰ رَغْبَتَاه ـ ده مرتبه ـ أَسأَلُكَ بِحَقِّ هذه الاسماءِ وَ بِحقِّ محمدٍ وَ آلهِ الطّاهرین ـ علیهم السّلام ـ إلاّ ما كَشفْتَ كَربی وَ نفّستُ هَمّی وَ فَرّجتَ غَمّی وَ أَصلَحتَ حالی.

و دعا كن بعد از این، هر چه خواستی و طلب كن حاجت خود را. آنگاه می‌گذاری گونة راست خود را بر زمین و می‌گویی در سجدة خود صد مرتبه:

یا محمدُ یا علیُّ یا علیُّ یا محمد إِكفیانی فَاِنَّكُما كافِیایَ وَ انْصُرانِی فَاِنَّكُما ناصِرایَ.

سپس می‌گذاری گونه چپ خود را بر زمین و می‌گویی صد مرتبه «ادركنی» و زیاد آن را تكرار می‌كنی و می‌گویی: «الغوث الغوث» و تكرار می‌كنی تا نفس تمام شود و سر از سجده بر می‌داری پس به درستی كه خدای تعالی به كرم خود برمی‌آورد حاجت تو را، ان‌شاءالله».

به هنگامی كه به نماز و دعا مشغول بودم او بیرون رفت، بعد از فراغ از نماز، نزد ابن‌جعفر رفتم تا از وی حال این مرد را جویا شوم كه چگونه داخل شد؟ دیدم درها بسته و قفل است. شگفت‌زده، گفتم شاید دری دیگر باشد كه من از آن بی‌اطّلاعم. ابن‌جعفر قیّم را صدا زدم و او از اتاق چراغ‌خانه ـ كه در آنجا روغن به چراغ‌های روضه مباركه می‌ریختند ـ بیرون آمد. از آن مرد و چگونگی داخل شدنش سؤال نمودم، گفت: همان‌طور كه می‌بینی درها بسته [است] و من هنوز باز نكرده‌ام. حكایت و قصة خود را به او گفتم. گفت: این شخص همانا مولا و سید ما، صاحب‌الزمان(ع) است. من به هنگام خلوت روضه مطهره مكرر او را مشاهده و زیارت نموده‌ام. من بر فوت سعادت از دست رفته بسیار متأسف گشتم. صبح هنگام، به گاه طلوع فجر خارج شده، به سوی كرخ و مخفی‌گاه خود بازگشتم. روز بالا نیامده بود كه اصحاب و یاران ابن صالحان در جستجوی من برآمده، ملاقات مرا طالب و از دوستانم جویای من بودند و با آنان امان‌نامه‌ای از وزیر بود كه در آن به هر لطف و مرحمتی وعده [كرده] بود. با دوستی از دوستان مورد وثوق و اطمینان به حضور او رفتم. از جای برخاسته، مرا در بر گرفت و با رفتاری مهرآمیز كه از او نه چنین دیده بودم و نه انتظارش را داشتم، مرا گفت: تنگی كار تو بدان‌جا كشید تا شكایت مرا به صاحب‌الزمان(ع) نمودی؟ گفتم: دعایی و مسألتی بود. گفت: وای بر تو، دیشب كه شب جمعه بود، مولای خود صاحب‌الزمان(ع) را در خواب زیارت نمودم، مرا امر فرمود كه با تو به نیكی رفتار نمایم و با من چنان قهر و درشتی اظهار داشت كه بر خود ترسیدم. ابوالحسین ابن ابی‌البغل گفت: گفتم: لااله‌الاالله، شهادت می‌دهم كه آنان حق‌اند و منتهای حق‌اند، من خود مولای خود را در بیداری دیدم و با من چنین و چنان فرمود و آنچه را كه در حرم و مشهد مبارك موسی‌بن جعفر، امام كاظم(ع) دیده بودم، برای او باز گفتم. پس بسیار شگفت‌زده شد و با من رفتارهای بسیار نیكو، ارزنده و بزرگ به جای آورد و به آرزوهایی كه انتظار و گمانش را نمی‌بردم به بركت مولای‌مان صاحب‌الزمان(ع) رسیدم.

ترجمة این قصه و نماز فرج هم، همان‌طور كه اشاره نمودیم در كتاب «العبقری الحسان» و «دارالسلام» مرحوم عراقی هست امّا در كتاب هر دو، یك سطر از دعا ساقط شده است و برای تصحیح آن شایسته است عزیزان به «بحارالانوار» یا خود «دلائل‌الامامـة» رجوع نمایند.

مرحوم «فاضل عراقی» بعد از نقل داستان می‌فرماید، مؤلف می‌گوید:
ذكر این خبر مناسب فصل سابق بود و ذكر این شخص در زمرة كسانی كه شرفیاب خدمت آن بزرگوار شده‌اند، انسب می‌نمود و سبب ذكر این در فصل معجزات ـ به علاوه آنكه در «بحارالانوار» هم در این باب ذكر نموده ـ آن است كه جهت معجزه را در آن اقوی دیدم؛ زیرا كه از این عمل آثار غریبه مشاهده كردم.

اوّلین وقتی كه به این نعمت رسیدم آن بود كه، در سال 1266 با امام جمعه تبریز كه حاج میرزا باقربن میرزا احمد تبریزی، طاب ثراهما، بود در همین بلده كه دارالخلافه تهران است، در خانة آقا مهدی ملك‌التجار تبریزی، كه فیمابین مسجد شاه و مسجد جمعه واقع شده و از ورثة میرزا موسی برادر حاج میرزا مسیح، طاب ثراه، به او منتقل گردید و الآن در تصرّف پسرش حاجی محمد كاظم ملك‌التجار است، منزل داشتیم و حقیر بر ایشان مهمان بودم. لكن چون او مأذون به مراجعت به تبریز از جانب شاه نبود حقیر را هم سبب انسی كه مانع از مراجعت به وطن بود و بدون تهیه هم، چون عزم توقف نبود بیرون آمده بودم و امام جمعه هم به این ملاحظه كه بر ایشان مهمانم و مخارج و مأكول و مشروب با ایشان است و غافل از آنكه مصادف دیگر هم هست، بود و خود هم چون انسی با اهل نبود و متمكن از قرض گرفتن نبودم لهذا از برای بعض مصارف مثل پول حمام و غیر آن بسیار در شدت بودم. اتفاقاً روزی در میان تالار حیاط با امام جمعه نشسته بودم. از برای استراحت و نماز برخاسته، به غرفه‌ای كه در بالای شاه‌نشین تالار واقع است بالا رفته، مشغول ادای فریضة ظهرین شدم. بعد از نماز در طاقچة غرفه كتابی دیدم، برداشته، گشودم. كتاب چاپی ترجمة مجلد سیزدهم «بحار» بود در احوالات حضرت حجت(ع). چون نظر كردم، همین خبر در باب معجزات آن سرور جلوه‌گر آمد. با خود گفتم كه با این حالت و شدت، این عمل را تجربه نمایم. برخاسته، نماز و دعا و سجده را به جا آورده، فرج را خواسته، از غرفه به زیر آمده، در تالار نزد امام جمعه بنشستم. ناگاه مردی از در درآمده رقعه‌ای به دست امام جمعه داد و دستمال سفیدی در نزد او نهاد. چون رقعه را خواند، آن را با دستمال به من داد و گفت: این مال تو است. چون ملاحظه كردم دیدم كه آقای علی‌اصغر تاجر تبریزی كه در سرای امیر، اطلاق تجارت داشت بیست تومان پول كه دویست ریال بود در دستمال گذاشته و در رقعه به امام جمعه نوشته كه این را به فلان دهید. چون خوب تأمل كردم، دیدم كه از زمان فراغ از عمل تا زمان ورود رقعه و دستمال، زیاده بر آنكه كسی از سرای امیر بیست تومان بشمارد و رقعه بنویسد و به آن مكان روانه دارد وقت نگذشته بود. چون این دیدم تعجب كردم. سبحان‌الله گویان خندیدم. امام جمعه سبب تعجب پرسیده، واقعه را به او نقل كردم، گفت: سبحان‌الله من هم برای فرج خود این كار كنم. گفتم: پس به زودی برخیز و به جا آور. او هم برخاست و به همان غرفه رفته، نماز ظهرین ادا كرده، بعد از آن عمل مذكور را به جا آورد. زمانی نگذشت كه امیر را كه سبب احضار او به تهران شده بود، ذلیل و معزول نمودند و به كاشان فرستادند. شاه، عذر خواه آمد امام جمعه را با احترام به تبریز برگردانید.

بعد از آن، حقیر این عمل را ذخیره كرده، در مظانّ شدت و حاجت به كار برده، آثار سریعة غریبه مشاهده می‌نمودم. حتی آنكه یك سال در نجف اشرف ناخوشی وبا شدّت كرد و مردم را بكشت و خلق را مضطرب نمود. حقیر چون این بدیدم از دروازة كوچك بیرون رفته، در خارج دروازه، در مكانی تنها این عمل را به جا آورده، رفع وبا را از خدا خواسته، بدون اطلاع دیگران برگشتم و فردای آن روز از ارتفاع [از بین رفتن] وبا خبر دادم. آشنایان گفتند: از كجا می‌گویی؟ گفتم: سبب نگویم لكن تحقیق كنید اگر از دیشب و بعد كسی مبتلا نشده باشد راست است. گفتند: فلان و فلان امشب مبتلا شده‌اند. گفتم: نباید چنین باشد بلكه باید از پیش ظهر دیروز و قبل از آن بوده باشد. چون تحقیق نمودند چنان بود و دیگر بعد از آن دیده نشد ناخوشی در آن سال، مردم آسوده شدند و سبب را ندانستند. مكرّر اتفاق افتاده كه برادران را در شدت دیدم و به این عمل واداشته و به زودی فرج رسیده. حتی آنكه یك روز در منزل بعضی برادران بودم، بر شدت امرش مطلع شده، این عمل را به او تعلیم نموده به منزل آمدم. بعد از قلیل زمانی آواز در را شنیدم دیدم همان مرد است، می‌گوید: از بركت دعای فرج از برای من فرجی شد و پولی رسید. تو را هم هر قدر در كار است بدهم. گفتم: مرا از بركت این عمل حاجتی نباشد لكن بگو امر تو چگونه شد. گفت: من بعد از رفتن تو به حرم امیرالمؤمنین(ع) رفتم و این عمل را به جا آوردم چون بیرون آمدم در میان ایوان مطهر كسی آمد و به قدر حاجت در دست من نهاد و برفت. و بالجمله حقیر از این عمل آثار سریعه دیده‌ام لكن در غیر مقام حاجت و اضطرار به كسی نداده و به كار نبرده‌ام زیرا كه تسمیة آن بزرگوار این را به «دعای فرج»، اشاره به این دارد كه در وقت ضیق و شدت اثر نماید، والله العالم.

و امّا خود این ناچیز [نگارنده] به قدری الطاف و عنایات از این نماز مبارك و دعای شریفه دیده‌ام كه واقعاً و از صمیم دل آن را گنجی از گنج‌های الهی می‌دانم و اگر همة آنها را یك به یك بشمارم كتاب مستقلی می‌شود، نه جزوه‌ای. البته معلوم است كه این نماز و هر دعا كه نام فرج بر آن نهاده شده است باید به هنگامی خوانده شود كه انتظار فرج جز از خداوند نبوده و آدمی قطع امید از همه جا و همه كس كرده، در كمال انقطاع متوجه پروردگار گردد. شایسته است كه در موارد حاجت اكتفا به یك مرتبه خواندن نكند، بدون ناامیدی، دو مرتبه و سه مرتبه هم خوانده شود، خداوند گشایش عنایت می‌فرماید.

نفس دعا، سؤال و طلب حوائج از خداوند، خود عبادت خالصی است و اگر ریا و شبهه‌ای در آن باشد دعای خداوند نیست. بنابراین محال است خداوند متعال عبادت خالص را رد كند. اگر مصلحت عبد باشد به سرعت عجیبی عنایت می‌فرماید و گه‌گاه با تأخیر ـ به تفاوت زمان ـ و اگر صلاح نباشد عقل حكم می‌كند كه خداوند جزای آن عبادت خالص را در آخرت جبران و حاجت بنده را روا فرماید.

ماهنامه موعود شماره 100

پی‌نوشت‌ها:

1. طبری، شیخ ابوجعفر محمدبن جریر رستم، دلائل الامامه، صص 3ـ4، چاپ نجف.
2. بحارالانوار، ج 51، ص303، به نقل از كتاب‌النجوم، ج95، ص20، ج 33 به نقل از اصل دلائل الامامه.
3. عراقی، شیخ محمود، دارالسلام، ص192.
4. العبقری الحسان، ج2، الیاقوت‌الاحمر، نهاوندی، شیخ علی‌اكبر، ص173.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 تیر 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: تشرفات،     | نظرات()

ملاقات با امام زمان(ع)؛ هست‏ها و بایدها

«بسیاری از كسانی كه ادّعای تشرّف به محضر آن حضرت را داشته‏اند و گاه‏گاه واقعاً از فیض آن حضرت نیز برخوردار شده‏اند، نه ایشان، بلكه یكی از یاران خاصّ ایشان را زیارت كرده‏اند؛ چه، همواره پنج گروه از اولیا در محضر آن ولیّ مطلق به سر می‏برند و در خدمت ایشان از جان و دل می‏كوشند. اینان اوتاد، نجباء، نقباء، رجال الغیب و صلحا هستند كه اگرچه از جنس دیگر مردمانند، به مراتبی از تهذیب نفس و جلای باطن نائل شده‏اند كه می‏توانند در محضر آن حضرت به سر برند.»



در سال‏های اخیر، توجه روزافزون اقشار مختلف جامعه به ویژه جوانان، به موضوع مهدویّت و انتظار، موجب رونق بازار كتاب‏ها و نشریه‏های مرتبط با این موضوع شده و هر از چند گاه، كتاب یا نشریة جدیدی به این جرگه وارد می‏شود.

پدیدة یاد شده گرچه در جای خود بسیار مبارك و امیدواركننده است، ولی بیم‏ها و نگرانی‏هایی را هم در پی دارد كه بایسته است علمای حوزه، صاحب‏نظران مسائل اعتقادی و مسئولان فرهنگی كشور با حساسیت و دقت نظر بیشتری به این پدیده توجه كنند.

یكی از موضوع‏هایی كه در این میان بسیار اهمیّت دارد و نیازمند دقت و توجه بیشتری است، پرداختن افراطی به موضوع تشرّفات و ملاقات با امام زمان(ع) است. متأسفانه موضوع یاد شده، این روزها دست‏مایة بسیاری از كتاب‏ها و نشریه‏های نوظهور قرار گرفته است و نویسندگان و ناشران این قبیل كتاب‏ها و نشریه‏ها تلاش می‏كنند با داغ‏تر كردن فضای بحث و گفت‏وگو در این زمینه، مخاطب بیشتری جلب كنند و بر شمارگان كتاب‏ها و نشریه‏های خود بیفزایند.

 با توجه به اهمیّت موضوع یاد شده و به دلیل پرسش‏های فراوانی كه دانشجویان، فرهنگیان و دیگر اقشار اجتماعی در این زمینه مطرح می‏كنند، به بررسی جنبه‏های مختلف این موضوع می‏پردازیم.

1. امكان یا عدم امكان تشرّف

امام مهدی(ع) در آخرین توقیعی كه خطاب به چهارمین نایب خاص خود، علی بن محمد سمری، صادر كرد، فرمود: «ای علی بن محمد سمری، خداوند پاداش برادرانت را در مرگ تو بزرگ گرداند. تو تا شش روز دیگر می‏میری. پس كارت را سامان ده و به كسی به عنوان جانشین پس از خود، وصیت مكن كه دیگر غیبت دوم [تامه] رخ داده است. دیگر ظهوری نیست، مگر به اذن خداوند و آن، پس از مدتی دراز و بعد از آنكه دل‏ها سخت شد و زمین از ستم پرشد، رخ خواهد داد. به زودی از شیعیانم، كسانی خواهند آمد كه ادّعای دیدار (مشاهده) مرا می‏كنند. آگاه باشید هر كس پیش از خروج سفیانی و صیحه آسمانی ادّعای دیدار مرا كرد، دروغ‏گو و افترا زننده است».1

این توقیع شریف، زمینه‏ساز بحث و گفت‏وگوهای فراوانی در زمینة امكان یا عدم امكان ملاقات حضرت مهدی(ع) در زمان غیبت شده و علمای شیعه را به اظهارنظر در این زمینه واداشته است.2 آنچه از مجموع این بحث و گفت‏وگوها برمی‏آید، این است كه در اصل امكان ملاقات با آن حضرت تردیدی نیست و اینكه افراد زیادی در طول دوران غیبت كبرا به این شرافت رسیده‏اند، گواه روشنی بر این مدعاست. با این حال، سخن در شرایط و ویژگی‏های آن است.

یكی از نكته‏هایی كه همه علمای شیعه در این زمینه بر آن اتفاق نظر دارند، این است كه در عصر غیبت كبرا، باب نیابت و سفارت، به گونه‏ای كه در مورد نایبان خاص آن حضرت و در دوران غیبت صغرا وجود داشت، بسته شده است. از این‏رو، هیچ‏ كس نمی‏تواند ادّعا كند كه با آن حضرت در ارتباط است و هر زمان اراده كند، می‏تواند با ایشان ملاقات كند یا به طور خاص از سوی ایشان نیابت یافته است كه اموری را به انجام رساند یا دستورهایی را به مردم ابلاغ كند.

نكتة دیگری كه بسیاری از علمای شیعه در كتاب‏ها و آثار خود به آن اشاره كرده‏اند، این است كه ملاقات با امام زمان(ع) مستلزم شایستگی‏های ویژه‏ای است كه حتی بسیاری از بزرگان به آن دست نیافتند و گروهی هم كه به این توفیق دست یافتند، با تلاش‏های فراوانی بوده است.

حضرت آیت‏الله جوادی آملی در این زمینه می‏فرماید: «امام(ع)، وحید دهر است. مثل شمس آسمان است. همان‏طور كه شما با دستتان نمی‏توانید به آفتاب برسید، نمی‏توانید به راحتی به امام برسید».3

حضرت آیت الله ناصری نیز وجود «سنخیّت» را شرط لازم برای حصول تشرّف دانسته است و می‏فرماید:
تنها كسانی می‏توانند آن حضرت را ببینند و ایشان را بازشناسند كه خود از بُعد مادیِ عالم خارج شده باشند و با آن حضرت كه سلطان عالم مجرّدات هستند سنخیت برقرار كرده باشند. از این‏روست كه «سنخیت» را نخستین و مهم‏ترین شرط برای حصول تشرّف می‏دانیم... . دو شی‏ء تنها به این شرط می‏توانند به هم منضمّ شوند و پیوستگی یابند كه از سنخیت نسبت به یكدیگر بهره‏مند باشند. حال اگر كسی سنخیت با عالم ماده و مادیات نداشته باشد، نمی‏تواند هم‏سنخ عالم مجردات باشد و با فرشتگان و برتر از آنان، حضرت ولیّ‏عصر(ع) ارتباط برقرار كند».4

ایشان در ادامة سخنان خود، پیراستن نفس از رذیل اخلاقی (تخلیه) و آراسته شدن به صفات پسندیده (تحلیه) را تنها راه ایجاد سنخیت می‏دانند: «تخلیة نفس از رذائل اخلاقی و تحلیه آن به صفات پسندیده، تنها راه ایجاد سنخیت و زان پس تشرّف یافتن به محضر آن حضرت است؛ چه، مادام كه نفس انسان از صفات رذیله تخلیه نشود و به صفات حمیده آزین نبندد، حجاب‏های نفسانی مانع از دیدن خورشید وجود آن حضرت است».5

با توجه به آنچه گفته شد، باید بسیار مراقب بود كه در طرح موضوع ملاقات با امام زمان(ع) به گونه‏ای رفتار نكنیم كه مردم گمان كنند هر كس می‏تواند ادّعای رؤیت كند و هر ادّعایی را هم به راحتی می‏توان پذیرفت.

یكی از موضوع‏هایی كه در زمینه ملاقات با امام زمان(عج) باید بدان توجه داشت، این است كه آیا همه كسانی كه ادّعا می‏كنند با امام زمان(ع) ملاقات كرده‏اند، به راستی شخص آن حضرت و وجود واقعی ایشان را دیده‏اند یا احتمال‏های دیگری در این میان وجود دارد؟

در پاسخ به این پرسش باید گفت، احتمال‏ها و فرض‏های مختلفی در این زمینه مطرح است و هرگز نمی‏توان ادّعا كرد كه همه مدّعیان رؤیت امام مهدی(ع) به واقع آن حضرت را دیده‏اند.

حضرت آیت‌الله جوادی آملی در زمینة دسته‏بندی كسانی كه موفق به دیدار امام زمان(ع) شده‏اند، می‏فرماید: «خیلی از موارد است كه انسان بیمار دارد، شفا پیدا می‏كند یا گم‏شده‏ای دارد، پیدا می‏كند، امّا آیا اینها به وسیلة شخص حضرت است یا اولیای فراوانی كه زیر نظر حضرت هستند یا شاگردان فراوانی كه حضرت دارد؟ یا اینكه یكی از اولیای خود را اعزام می‏كند؟ هیچ برهانی بر مسئله نیست كه مثلاً آن كسی كه شخص گم‏شده را به منزل می‏رساند یا مشكل كسی را حل می‏كند، شخص حضرت باشد. اولیای فراوانی در خدمت و تحت تدبیر حضرت هستند. حضرت ممكن است به یكی از اینها دستور داده باشند و آن مشكل حل شود. در بعضی از موارد، آن تمثلات نفسانی را انسان مشاهده می‏كند و خیال می‏كند واقعیت است. این بخش اوّل كه مشهود است تمثلات نفسانی بوده، باید از واقعیت‏بینی جدا شود.

در بخش دوم كه حقیقتاً كسی را می‏بیند و مشكل او حل می‏شود یا شفای مرضی بوده یا گم‏شده‏ای را به مقصد می‏رساند، در اینجا نیز هیچ برهانی ندارد كه حضرت باشد یا شاگردی از شاگردان او. حضرت، شاگردان فراوانی دارد. این سیصد و سیزده نفری كه هستند، الآن ممكن است افراد فراوانی باشند كه تحت تدبیر آن حضرت، مأموریت‏هایی را انجام می‏دهند.

بخش سوم آن است كه نظیر مرحوم بحرالعلوم(ره) خدمت خود حضرت می‏رسد. این را هم بعضی منكر هستند، [ولی] این هیچ استبعادی ندارد، بلكه امكان هم دارد. امّا در این بخش دو مسئله وجود دارد: یك، فرد حق ندارد بگوید من خدمت حضرت رسیده‏ام؛ دو، ما حق نداریم قبول كنیم. به ما گفته‏اند كه شما تكذیب كنید؛ یعنی نگویید او دروغ می‏گوید، بلكه اثر عملی بار نكنید. تكذیب به معنای اینكه شما دروغ می‏گویید و حضرت غیرقابل دیدن است، نیست».6

حضرت آیت‌الله ناصری نیز در این باره می‏فرماید: «بسیاری از كسانی كه ادّعای تشرّف به محضر آن حضرت را داشته‏اند و گاه‏گاه واقعاً از فیض آن حضرت نیز برخوردار شده‏اند، نه ایشان، بلكه یكی از یاران خاصّ ایشان را زیارت كرده‏اند؛ چه، همواره پنج گروه از اولیا در محضر آن ولیّ مطلق به سر می‏برند و در خدمت ایشان از جان و دل می‏كوشند. اینان اوتاد، نجباء، نقباء، رجال الغیب و صلحا هستند كه اگرچه از جنس دیگر مردمانند، به مراتبی از تهذیب نفس و جلای باطن نائل شده‏اند كه می‏توانند در محضر آن حضرت به سر برند. طُرفه آنكه غیر از طبقه صلحاء، گویا بقیّه این طبقات دارای تشرّف اختیاری هستند و می‏توانند در هر لحظه‏ای كه طلب كنند، به محضر ایشان بار یابند.

اگرچه شمارة اینان به درستی بر ما معلوم نیست، گویا جمعیّت حاضر در محضر آن حضرت، بیش از پانصد نفر هستند. اینان دائماً در فرمان آن حضرتند و حوائج شیعیان و محبّان ایشان را به فرمان آن حضرت روا می‏دارند. ازین روست كه شماری از كسانی كه ادّعای تشرّف به محضر آن حضرت را دارند، هر چند واقعاً مورد نظر و فیض خاصّ آن حضرت واقع شده‏اند، امّا نه خود ایشان كه یكی از یاران خاصّ ایشان را زیارت كرده‏اند، امّا با اصرار مدّعی می‏شوند كه خود آن حضرت را دیده‏اند. باید از اینان پرسید: آیا پیش از این ایشان را دیده‏اند كه از چگونگیِ چهره ایشان آگاه باشند تا بتوانند آن حضرت را باز شناسند؟

یاران آن حضرت و به ویژه طبقة رجال الغیب، همواره به امر آن حضرت به میان مردم رفت و شد می‏كنند و حوائج آنان را برطرف می‏سازند. بدین‏ترتیب، اگر كسی با یكی از مردان الهی روبه‏رو شد كه پس از انجام حوائج مادّی و یا معنویِ او، از دیده نهان گشت، نباید بپندارد كه خود آن حضرت را دیده است؛ چه بسا یكی از یاران خاصّ آن حضرت كه سر در فرمان ایشان دارند را دیده است».7

 با توجه به مطالب یاد شده، نباید هر عنایتی را كه از سوی امام زمان(ع) به شخصی می‏شود و هرگونه گره‏گشایی را كه از سوی آن حضرت صورت می‏گیرد، به حساب ملاقات یا تشرّف گذاشت. همچنین نباید هر ادّعای تشرّفی را به سادگی پذیرفت و بر گفته‏های مدّعی مهر تأیید زد.

ابراهیم شفیعی سروستانی
ماهنامه موعود شماره 100

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 خرداد 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: تشرفات،     | نظرات()

حکایت دیدار

سید ابوالحسن مهدوی
گاهی فشارها و سختی‌های بزرگ زندگی باعث اضطرار اشخاص می‌شود و هنگامی كه فرد امیدش از همه جا قطع می‌شود، اتصال روحی‌اش به یك مبدأ غیبی برقرار شده، مورد لطف و عنایت قرار گرفته، مشکلش حل می‌شود. گرچه تحمل آن لحظه‌های سخت و فشارهای روحی، بسیار تلخ و ناخوشایند است؛ ولی شیرینی توجه و عنایتی كه بعد از آن به وقوع می‌پیوندد، همه آن تلخی‌ها و سختی‌ها را از یاد می‌برد.راننده‌ای كه از مشهد به مقصد یكی از شهرهای ایران بار زده بود، جریان شیرین خود را برای یكی از وعاظ مشهدی نقل كرده بود. آن واعظ هم جریان راننده را برای زائران و مجاوران حضرت رضا(ع) بیان كرده است. اصل داستان كه مربوط به سال‌ها قبل از پیروزی انقلاب اسلامی می‌باشد، چنین است:

راننده می‌گوید: به قصد یكی از شهرها از مشهد خارج شدم. در بین راه، هوا طوفانی شد و برف زیادی آمد، به طوری كه راه بسته شد و من در برف ماندم. وقتی ماشین را نگه داشتم، موتور ماشین هم خاموش شد و از كار افتاد. هر چه كوشش كردم حداقل ماشین را روشن نگه دارم و از سرمای طاقت فرسا خودم را حفظ كنم، نتوانستم.

پس از حدود چهار ساعت، در اثر شدت سرما، كم‌كم مرگ را جلوی خود مجسم دیدم. به فكر فرو رفتم كه خدایا راه چاره چیست؟ وقتی از همه راه‌های ظاهری برای نجات خود مأیوس شدم، یادم آمد سال‌های پیش، واعظی در منزل ما منبر می‌رفت. بالای منبر گفت: مردم! هر وقت در تنگنا قرار گرفتید، و از همه جا مأیوس شدید، به آقا امام زمان(ع) متوسل شوید كه ان‌شاءالله حضرت كمك می‌كنند.

نوشته شده در تاریخ جمعه 1 خرداد 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: تشرفات،     | نظرات()

باغ صاحبیّه

 «ملاّ محمّد باقر، نظر به اخلاصی كه به امام عصر(ع) داشت، باغی در ساحل هندیه و در بعضی نواحی مسجد سهله احیا و غرس كرده بود كه آن را به نام نامی آن بزرگوار «صاحبیّه» نام كرده بود. [ایشان] به جهت مخارج آن باغ و ضعف كسب و كثرت عیال، در اواخر كار مدیون و پریشان حال شده بود تا آنكه ...



  • اشاره:
یكی از ارادتمندان و دوستداران امام عصر(ع) مرحوم «ملاّ محمد باقر دهدشتی بهبهانی» بوده كه از راه استنساخ و كتابت و كتاب‌فروشی در صحن مطهّر امیرالمؤمنین علی(ع) روزگار خود را در كمال قناعت و پارسایی می‌گذرانیده است.

محمّد باقر، به سبب راست كرداری، صفای باطن و عشق سرشار به پیامبر(ص) و خاندان او، خصوصاً امام زمان(ع)، با توفیقات ربّانی، چند بار در عالم خواب و بیداری به دیدار آن «منظومة مهربانی» شرفیاب می‌شود و گرفتاری‌ها و بدهكاری‌هایش، با نگاه عنایت و نظر كرامت حضرتش مرتفع می‌گردد.

در این نوشتار به دو مورد از آن عنایات و توجّهات اشاره می‌شود. یكی از این تشرفات كه موضوع سخن ماست، در زمان آن مرحوم به قدری معروف و مشهور ‌شد كه ذكر آن در همه جا بر سر زبان‌ها افتاد و همگان از عنایت امام زمان(ع) نسبت به محمدباقر سخن می‌گویند. این داستان دو قهرمان دارد، یكی ملا محمدباقر بهبهانی و دیگری مرحوم آیت‌الله سیّد اسدالله شفتی اصفهانی؛ از مراجع بلندپایه و پُر آوازة اصفهان. در اینجا نخست هر دو بزرگوار به اختصار معرفی شده و به گوشه‌ای از مقامات معنوی ایشان جهت آشنایی هر چه بیشتر خوانندگان، نگاهی گذرا  می‌شود و بعد داستان تشرّف و قضایای مربوط به آن می‌آید.

نوشته شده در تاریخ جمعه 1 خرداد 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: تشرفات،     | نظرات()

شرط درک محضر امام زمان (عج)

 روزی چاقوی استاد که خیلی به آن علاقه داشت، گم می شود و وی هر چه می گردد آن را پیدا نمی کند و به تصور آنکه بچه هایش برداشته و از بین برده اند نسبت به بچه ها و خانواده عصبانی می شود، مدتی بدین منوال می گذرد و چاقو پیدا نمی شود. و عصبانیت آقا نیز تمام نمی شود.



ایت الله العظمی بهجت


حجة السلام قدس می گوید:

« روزی آقا فرمودند: در تهران استاد روحانیی بود که لُمعَتین را تدریس می کرد، مطلع شد که گاهی از یکی از طلاب و شاگردانش که از لحاظ درس خیلی عالی نبود، کارهایی نسبتاً خارق العاده دیده و شنیده می شود.

روزی چاقوی استاد ( در زمان گذشته وسیله نوشتن قلم نی بود، و نویسندگان چاقوی کوچک ظریفی برای درست کردن قلم به همراه داشتند ) که خیلی به آن علاقه داشت، گم می شود و وی هر چه می گردد آن را پیدا نمی کند و به تصور آنکه بچه هایش برداشته و از بین برده اند نسبت به بچه ها و خانواده عصبانی می شود، مدتی بدین منوال می گذرد و چاقو پیدا نمی شود. و عصبانیت آقا نیز تمام نمی شود.

روزی آن شاگرد بعد از درس ابتداءً به استاد می گوید:

« آقا، چاقویتان را در جیب جلیقه کهنه خود گذاشته اید و فراموش کرده اید، بچه ها چه گناهی دارند. » آقا یادش می آید و تعجب می کند که آن طلبه چگونه از آن اطلاع داشته است.

از اینجا دیگر یقین می کند که او با (اولیای خدا) سر و کار دارد، روزی به او می گوید: بعد از درس با شما کاری دارم. چون خلوت می شود می گوید: آقای عزیز، مسلم است که شما با جایی ارتباط دارید، به من بگویید خدمت آقا امام زمان(عج) مشرف می شوید؟

استاد اصرار می کند و شاگرد ناچار می شود جریان تشرف خود خدمت آقا را به او بگوید. استاد می گوید: عزیزم، این بار وقتی مشرف شدید، سلام بنده را برسانید و بگویید: اگر صلاح می دانند چند دقیقه ای اجازه تشرف به حقیر بدهند.

مدتی می گذرد و آقای طلبه چیزی نمی گوید و آقای استاد هم از ترس اینکه نکند جواب، منفی باشد جرأت نمی کند از او سؤال کند ولی به جهت طولانی شدن مدت، صبر آقا تمام میشود و روزی به وی می گوید: آقای عزیز، از عرض پیام من خبری نشد؟ می بیند که وی ( به اصطلاح ) این پا و آن پا می کند. آقا می گوید: عزیزم، خجالت نکش آنچه فرموده اند به حقیر بگویید چون شما قاصد پیام بودی ( و ما علی الرسول إلا البلاغ المبین )

آن طلبه با نهایت ناراحتی می گوید آقا فرمود: لازم نیست ما چند دقیقه به شما وقت ملاقات بدهیم، شما تهذیب نفس کنید من خودم نزد شما می آیم. »

منابع:


سید مهدی ساعی، به سوی محبوب  

رضا باقی زاده، برگی از دفتر آفتاب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 اردیبهشت 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: تشرفات،     | نظرات()
Reba.ir
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic