Reba.ir مذهبی فرهنگی - مطالب سیره عملی بزرگان

روایت حسن رحیم‌پور از یک جوان هشتاد ساله


به گزارش تریبون مستضعفین گفتگوی زیر با استاد حسن رحیم‌پور ازغدی در خصوص شخصیت پدر ایشان (حاج حیدر رحیم‌پور ازغدی) انجام شده. تهیه این مصاحبه توسط سالنامه شهرآرا (ویژه نامه عید نوروز) در شهر مشهد صورت گرفته است: 

حسن رحیم پور و حاج حیدر رحیم پور

*شما گاه از پدر به عنوان استاد یاد کرده ­اید، وجه این عنوان چه بوده است؟

بسم‌ا… الرحمن الرحیم. ایشان در همه ابعاد زندگی، استاد و الهام‌بخش بنده و سایر اعضاء خانواده بوده‌اند. بی‌آنکه جلسة رسمی موعظه یا تدریس و هدایت تشکیل داده باشند، جریان طبیعی سبک زندگی پدر ما، عملاً بر ذهن و رفتار خانواده تأثیر گذارده است.

در معرفت و سیاست و زاویة نگاه به زندگی و بینش دینی و اجتماعی، معلّم حقیر که سرخط‌ها را در دست من گذاردند، ایشان بوده‌اند و همچنان در مسایل مهم زندگی شخصی و اجتماعی از ایشان می‌پرسم و می‌آموزم. اگر هدایت‌های علمی و فکری ایشان و حمایت‌های روحی و مادّی ایشان و مادر بزرگوار بنده نبود، بنده قطعاً به مسیر دیگری می‌رفتم و هیچ تردید ندارم که مسیر زندگی من متفاوت بود.

گرچه تملّق فرزند به پدر و شاگرد به معلّم، هر دو جایز، بلکه مستحبّ است اما بنده بدون تملّق یا مبالغه عرض می‌کنم که مدل رفتاری و احساس مسئولیت‌های دائمی ایشان به من و ما همیشه نیرو و جهت داده است و همچنان به دانستن تحلیل و نظرگاه ایشان در مسایل مختلف، خود را نیازمند می‌بینم.

*مهم­ترین ممیزه پدر را از منظر شخصیت فکری و اجتماعی در چه می­دانید؟

در این فرصت کوتاه، تنها به چند خصوصیت ایشان که مورد نیاز این جامعه است و دانستن آن برای نسل جدید و جامعة جوان ما، فایده، بلکه ضرورت دارد اشاره می‌کنم، گرچه ایشان راضی نباشند. به دلایل اجتماعی (نه شخصی) ذکر چند نمونه را مفید می‌بینم:

۱-    هرگز به یاد ندارم هنگام میوه‌چینی یا برداشت‌های اجتماعی و احیاناً تقسیم غنائم یا توزیع امکانات حتّی حلال، ایشان خود را جلو انداخته باشند بلکه بارها دیده‌ام که در چنین مواردی، خود را میان جمعیت مخفی کرده‌اند.

بر سر اغلب یا همة دوراهی‌ها، اطمینان تجربی دارم که انتخاب سخت‌تر و کم‌سودتر را ترجیح می‌دهند. چه در مسایل انقلابی و اجتماعی و چه در مسایل درون خانواده، هرگز لذت‌طلبی و سودگرایی شخصی را در شخصیت ایشان، غالب ندیده‌ام. وظیفه‌گرایی، وجه اصلی در شاکلة روحی ایشان بوده و هست.

۲-    شفافیّت، صداقت و صراحت، و دوری مطلق از ریا و تظاهر در همة امور از مسلمات شخصیت ایشان است و همه حتّی منتقدین ایشان، آن را قبول دارند. تنفّر ایشان از هر نوع تظاهر و نفاق و ظاهرسازی جهت ارضاء این و آن، باعث می‌شود که گاه حتّی ملامتی باشند و احتیاطاً در جهت جوّشکنی، حتّی تندتر از دیدگاه خود را هم اظهار می‌کنند و همین هم بسیاری رااز ایشان متعجّب یا عصبانی می‌کند.

همواره بر خلاف مذاق حاکم و جوّشکنانه در دفاع از مظلوم و آنچه حق می‌دانند به صراحت موضع گرفته و می‌گیرند. با هیچ کس – تأکید می‌کنم هیچ کس- اهل تعارف و رودربایستی نیستند.

روحیه ساختارشکن دارند و من خاطرات شیرینی از این بُعد از شخصیت ایشان سراغ دارم که در فرصت دیگری عرض خواهم کرد.

hhhh

۳-    اعتقاد عمیق و التزام عملی به اصالت «کار» و «تولید»، ویژگی دیگر روحی پدر ماست. علیرغم آنکه همواره ادارات دولتی را مانع تولید ‌دانسته‌اند ولی هرگز جبهه کار و تولید را رها نکرده‌اند. سیرة ثابت ایشان، خدمت اقتصادی به جامعه به نحو عامّ بوده است، بویژه خدمت به طبقات محروم (و غالباً از طریق ایجاد اشتغال و آموزش توربافی (نه هدیه یک ماهی) را مؤلفه دیگر در ایشان می‌دانم که خاطرات بسیاری در این جهت نیز در ذهن دارم که در آینده انشاءا… عرض خواهم کرد.

۴-    ایشان از ابتداء همین اقتصاد مقاومتی را که این روزها مطرح می‌شود در خانواده اجراء می‌کردند. ما هرگز دچار فقر نبوده‌ایم ولی پدر ما هرگز اجازة اسراف و ریخت و پاش در خانه نمی‌دادند.

ایشان حتی در مورد دانه‌های برنج که ته ظرف‌ها می‌ماند حساس‌ بوده‌اند. دور نریختن حتّی یک لقمه نان و هدر ندادن حتّی یک استکان آب، اصل ثابت اقتصاد در خانة ایشان بوده است.

هنوز هم همواره دو سطل خالی کنار دستشویی آشپزخانه بطور ثابت قرار دارد که باید زیر شیر آب باشند تا آب مصرف شده هم بازیافت شود و هدر نرود و با سطل روزی چندبار، در باغچه‌های حیاط تخلیه و مجدداً مصرف شود. از این جهت در منزل ما همواره از قبل انقلاب هم اقتصاد مقاومتی اجراء می‌شد و سختگیری علیه اسراف، یک اصل حاکم بوده است. مصرف‌گرایی و ریخت و پاش و تجمّل‌گرایی و هر نوع اشرافی‌گری در سبک زندگی همواره از سوی ایشان، مورد هجوم سختگیرانه قرار داشته است. با گدابازی اشتباه نشود اما حساب دقیقی در خانه همواره در جریان بوده است.

۵-    بحث و استدلال بدون تحکّم استبدادی؛ از کودکی در منزل ما بر سر همه چیز، از ایمان دینی و احکام اسلامی تا مسایل سیاسی، سنّت مباحثه و گفتگو، یک سنّت ثابت بوده و هست و لذا دیدگاه‌های ما غالباً در تضاد با یکدیگر شکل نگرفته بلکه گفتگوی انتقادی توأم با آزادی، در جریان بوده و هست. در هیچ بحث نظری یا سیاسی بیاد نمی‌آورم که ایشان “باید و نباید” گفته باشند. البته گاهی شده است که نظر ایشان در موردی تغییر کرده باشد ولی اعتراف نکرده باشند چنانچه خود بنده هم بارها چنین کرده‌ام؛ اما جریان بحث و گفتگو (تا حدّ مناظره و مشاجره) در منزل ما همواره برقرار بوده است.

جرأت انتقاد، تعصّب بر سر حقّ، شفافیت با مخالف بدون مجامله، قدرت “نه” گفتن و گاه “آری” گفتن، قصد فریب نداشتن، ریاکارانه سخن نگفتن را در حدّ عالی در ایشان بارها تجربه کرده‌ام.

۶-    شجاعت و غیرت در عین حریّت و سعة صدر؛ از ایشان آموخته‌ام که دقیقاً آنگاه که همه یا اکثریت می‌ترسند یا ساکت و شرمنده می‌شوند می‌توان و باید فضا را شکست و هزینه‌اش را پرداخت.

اولاً از کودکی و در سال‌های سخت تبعید امام هم نام و تصویر و رسالة امام خمینی در منزل ما علنی بود. در کنار تصویر و نام مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی (استاد پدر) که ایشان اتفاقاً به لحاظ مباحث نظری در عرصة فلسفه و عرفان، منتقد تفکر صدرایی و ابن‌عربی و خط فکری امام ولی به لحاظ شخصیتی، شبیه امام و به لحاظ سیاسی نیز در خط امام بود، از طرف دیگر منزل پدری ما همواره محل ملاقات و چهارراه دیدگاه‌های گوناگون سیاسی بوده است و تقریباً از کودکی ما همة حرف‌های همه اطراف جناح‌های دینی و سیاسی و حتّی غیر دینی را می‌شنیدیم. یعنی از مرحوم استاد محمدتقی شریعتی (کانون نشر حقایق اسلامی) و مرحوم دکتر علی شریعتی تا روحانیون رسمی متعلّق به سنّت فقاهتی و معارف حوزه علمیه مشهد، از نام آیت‌ا… میلانی و آیت‌ا… بروجردی تا مصدّق و جمال عبدالناصر و ملّیون و انقلابیون عَرَب و سیدجمال و نوّاب و کاشانی و… همه را می‌شنیدیم و برخی را حضوراً می‌دیدیم. از فدائیان اسلام و حزب ملل اسلامی تا مجاهدین خلق و فدائیان خلق و جبهه ملی و نهضت آزادی و حتّی توده‌ای‌ها و انجمن حجّتیه‌ و جریان‌های سیاسی و غیر سیاسی، مذهبی و غیر مذهبی، انقلابی و غیر انقلابی، التقاطی و ارتجاعی، همه را از کودکی می‌دیدیم و یا سخنان‌شان را می‌خواندیم و می‌شنیدیم زیرا غالباً همه این تیپ‌ها با پدر ما، قبل و پس از انقلاب، رفت و آمد داشتند امّا جالب است که ایشان در همة این جلسات بر یک موضع و اصول واحد بودند و هرگز دو شخصیتی یا چندگانه عمل نمی‌کردند. همیشه، در ظاهر و باطن، همان بودند که بودند.

با همه، استدلال می‌کردند و با همه صریح و منتقد بودند.

به لحاظ شجاعت و فداکاری هم از کودکی و رژیم قبل، هرگز من در چهره و رفتار و یا قلم ایشان “ترس” ندیده‌ام. بسیاری شب‌نامه‌های ضدّرژیم در مشهد و خراسان به قلم ایشان بود و برخی در سطح کشور و حتّی خارج کشور منتشر می‌شد. هم به چریک‌های مسلّح، کمک می‌کردند و هم به روحانیون غیر مسلّح.

با همة رئیس‌جمهورها و مقامات کشور، در همة این سال‌ها بارها گفتگو یا نامه‌های انتقادی داشته‌اند. ایشان هنوز هم سنّت شب‌نامه‌نویسی را ترک نکرده‌اند و مقالاتی را که هیچ نشریه‌ای منتشر نمی‌کند به شکل اعلامیه و به روش توزیع نفر به نفر و شهر به شهر، تکثیر و منتشر می‌کنند.

در شرایط سخت اقتصادی، بیشتر و شجاعانه‌تر، انفاق می‌کردند، از هیچ کس در حضور او تعریف و تجلیل نکردند، در نهضت ملی، در حضور آیت‌ا… کاشانی، ایشان را و در حضور نواب صفوی، ایشان را نقد کرده‌اند. نماینده ناظر دکتر مصدّق در انتخابات مجلس نهضت ملّی نفت بودند و اولین فریاد “یا مرگ یا مصدّق” در ۳۰ تیرماه را در مشهد سر دادند ولی در عین حال، نامة انتقادی و اعتراضی صریحی به مصدّق نوشتند که ایشان هم جواب عاطفی داد.

در جلساتی که مرحوم دکتر شریعتی در منزل ما در دهة پنجاه برگزار می‌کرد، مکرّر علیرغم دوستی عمیق‌شان بحث‌های جدّی و انتقادی با یکدیگر می‌کردند. به یاد دارم جلسه‌ای را که با شهید مطهری هم وارد بحث جدّی انتقادی شدند.

معتقد بودند که نه توافق‌های متملّقانه و نه مخالفت‌های لجوجانه، هیچ یک به نفع انقلاب و اسلام نیست.

با جبهه ملّی و نهضت آزادی و لیبرال‌های مذهبی و غیر مذهبی و ملی‌گراها و سازمان منافقین و فرقانی‌ها و کمونیست‌ها در اوج قدرت آن‌ها درگیر شدند و بارها در خطر یا تهدید فیزیکی قرار داشتند. مرحوم بازرگان و مرحوم سحابی در جلسات مشهد معمولاً میهمان جلسات پدر و دوستان ایشان بودند ولی ایشان اولین جریان انتقادی و انشعابی از ملی مذهبی‌ها را در کشور و در همین مشهد در دفاع از امام و خط امام، سازمان دادند.

اولین فریاد علیه “نفت ایران و انگلیس” و پایین کشیدن تابلوی انگلیسی‌ها و بالا بردن تابلوی “نفت ملی ایران”، کار ایشان بود. تابلوی حزب توده در مشهد را ایشان پایین کشیدند.

در فضای سیاه پس از ۲۸ مرداد ۳۲ و خفقان پس از تبعید امام در سال ۱۳۴۳، ایشان هرگز در خط فکری خود، تردید یا تجدید نظر نکردند.

وقتی اوباش و چاقوکش‌های دربار و شعبان بی‌مخ‌های مشهد وارد جلسة انقلابیون در مهدیه حاجی عابدزاده شدند تا در حضور بزرگان و علماء، نیروهای نهضت ملّی را مرعوب کنند و گروه چماق‌دارها و عربده‌کش‌ها وارد جلسه شدند و حتّی جمع را ارعاب کردند، ایشان به تنهایی بپا خاسته و چنان سیلی محکم به سردستة آنها زده بود که او از حال رفت و بقیه‌شان گریختند و کودتای کوچک آنها در مشهد شکست خورد.

پس از اعدام و شهادت نواب صفوی و در فضای سنگین پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، وقتی قهوه‌خانه‌ای کنار کلانتری، با صدای بلند موسیقی مبتذل گذاشته بود تا علناً شعائر اسلامی را مسخره کند، ایشان، پس از تذکر و بی‌اعتنایی طرف، رادیو را برداشته و بر زمین زد و وقتی صاحب مغازه گفته بود به کلانتری می‌گویم. ایشان مجدّداً رادیو را برداشته و به حیاط کلانتری و مرکز شهربان بُرده و آنجا، دوباره رادیو را به زمین زده و شکسته بود و البته هدف، رادیو نبود بلکه مبارزه با “تجاهر به فسق” و نوعی شکستن جوّ پس از کودتا در محل بود.

*ممیزات شخصیت حاج حیدر به مثابه پدر در ابعاد تربیتی و خانوادگی در چیست؟

ایشان همیشه به ما الهام داده‌اند که نترسید و اهل خطر باشید و خودشان چنین بوده و هستند. خبر خوب دیگر، اینکه انرژی و امید در ایشان در سن بیش از هشتاد سالگی از امثال بنده بسیار بیشتر است.

به فضل خدا، روح بسیار جوان و شادابی دارند و هم‌اکنون هم علیرغم بیماری‌های هشتاد سالگی و مشکلات روحی که در اثر برخی مسایل حاشیه‌ای پیش آمده، معمولاً روزی ده – دوازده ساعت، نشسته‌اند و می‌نویسند و هرگز خسته یا مأیوس نشده‌اند. این از علائم قطعی ایمان معنوی و اخلاص در انگیزه است. نه از کف زدن و تشویق، خوششان می‌آید و نه از هُو کردن و تمسخر و مخالفت کسی ناراحت می‌شوند. به قدری جوانند که بنده را گاهی “لیبرال”، و گاهی “محافظه‌کار” و گاه “مرتجع”، لقب می‌دهند.

این آقا، یک آدم مخصوصی تشریف دارند که هنوز هم وقتی به ایشان خیره می‌شوم، گاه تحسین و تعجّب، گاه لبخند شوق، گاه عصبانیت و غالباً دلتنگی شدید به من دست می‌دهد. گمان می‌کنم ایشان را بیش از ظرفیت خودم، دوست دارم.

چیزهای گفتنی و ناگفتنی از ایشان و مادر بزرگوار و مجاهدم، بسیار دارم که برخی از گفتنی‌ها را شاید در فرصت دیگری عرض کنم. متشکرم.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 فروردین 1393    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

چه ایرادی دارد یاران انقلاب بیشتر باشند؟

رئیس ساواك، حكم تبعید «سید علی خامنه‌ای» به ایرانشهر را بیستم آذرماه ۱۳۵۶ تصویب می‌كند. ۸ روز بعد ایشان به همراه سه نظامی وارد ایرانشهر می‌شوند و به حجت‌الاسلام علی حجتی كرمانی، دیگر دوست تبعیدی خود می‌پیوندد. ایرانشهر با گرمای بالای ۶۰ درجه‌ی تابستانی‌اش، مقصد خوبی برای تبعید‌ی‌های مخالف رژیم نبود. اما یكشنبه یازدهم تیر ۱۳۵۷ كه مصادف با شب ۲۷ رجب بود، هوا با روزهای دیگر فرق داشت. مردم ایرانشهر برای شركت در جشن بعثت پیامبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌وآله راهی مسجد آل رسول می‌شوند. نماز مغرب به امامت آیت‌الله خامنه‌ای اقامه می‌شود. به ركعت دوم كه می‌رسند، صدایی عجیب شبیه كشیده شدن شاخه‌های درخت خرما روی زمین به گوش می‌رسد. چیزی نمی‌گذرد كه سیل تمام ایرانشهر را فرا می‌گیرد. حادثه‌ای كه پای آیت‌الله خامنه‌ای را به خانه‌های مردم برای كمك‌رسانی به آنان باز می‌كند و مایه‌ی شناخت بیشتر ایشان و مردم از یكدیگر می‌شود. به بهانه‌ی سالگرد وقوع این رویداد به سراغ آقای علی‌اصغر پورمحمدی كه در آن سال‌ها به ایرانشهر رفت‌وآمد داشته رفتیم و از خاطراتش از زمان تبعید رهبر معظم انقلاب به ایرانشهر پرسیدیم.

* اولین آشنایی، منبرهای ماه رمضان
آشنایی ما با حضرت آقا به سال‌های ۱۳۴۶ و ۱۳۴۷ برمی‌گردد. در واقع ایشان در ماه مبارك رمضان به رفسنجان تشریف آوردند تا منبر بروند و در آن ماه رمضان مهمان ما بودند. دلیل آمدن ایشان به رفسنجان هم به آشنایی با پدر ما آشیخ‌عباس پورمحمدی در جریان كمك‌رسانی به زلزله‌زدگان گناباد و كاخك و فردوس در جنوب خراسان برمی‌گشت. مردم رفسنجان به سرپرستی پدرم چند كامیون جنس برای مردم فردوس ‌فرستاده بودند و پدرم در آن‌جا با آقای خامنه‌ای آشنا ‌شدند. همان سال یا سال بعدش آقا باز به رفسنجان آمدند. بعد كه رفت‌وآمدها بیشتر شد، ما هم به خانه‌ی ایشان در مشهد می‌رفتیم و آقا هم چند بار دیگر به رفسنجان آمدند.
در ایرانشهر سیل آمد و جشن و همه چیز ما را برد. آن سیل [...] ما را با وضع زندگى مردم بیشتر آشنا كرد. داخل كپرها و خانه‌ها رفتیم و وضع زندگى مردم را از نزدیك دیدیم. قبل از آن، چند ماه در ایرانشهر بودیم؛ اما ظاهر قضیه را مى‌دیدیم. مردم، ما را نمى‌شناختند و ما هم مردم را نمى‌شناختیم. (رهبر انقلاب، ۱۳۶۸/۱۰/۵)

خود رفسنجانی‌ها خیلی به منبر آقا علاقه داشتند. ایشان در دو نوبت در رفسنجان منبر رفتند. یكی از این سلسله سخنرانی‌ها در سال ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰ درباره‌ی امامت بود. بحث آقا درباره‌ی امامت این بود كه ما ائمه‌ی بزرگوار را یك انسان ۲۵۰ ساله می‌دانیم. این بحث‌ها این‌قدر جالب و جذاب بود كه مردم نمی‌دانستند چقدر در این جلسه نشسته‌اند. من هم این بحث‌ها را ضبط كرده بودم كه ساواك آمد و همه‌ی نوارها را برد.

* امرِ مادر
بار دوم كه برای سخنرانی آمده بودند، سلسله سخنرانی‌های ایشان نیمه‌كاره ماند. دلیلش هم این بود كه مادر ایشان از مشهد پیغام داد كه یكی از برادران آقا را گرفتند و به آقا پیغام دادند كه به مشهد بیایند. با این‌كه دیگر اخوی‌های ایشان مشهد بودند، اما ایشان گفتند كه مادر امر فرمودند و من باید به مشهد بروم. ایشان اهمیت بسیاری برای پدر و مادر قائل بودند. بارها به ما تذكر می‌دادند كه شما وقتی با پدرتان راه می‌روید، باید پشت سر پدر راه بروید و احترام كنید. در مشهد هم كه چند دفعه به خانه‌ی پدر ایشان رفتم، آقا دوزانو روبه‌روی پدرشان می‌نشستند و اخبار و اطلاعات داخل و خارج را به پدر می‌دادند. همه‌ی عالِمان مشهد یا خواص می‌دانستند كه آقا هر روز ساعت ۹ تا ۱۰ خانه‌ی پدرشان هستند. همیشه به ما توصیه می‌كردند اگر می‌خواهید عاقبت‌بخیر شوید، باید بیش از حد به پدر و مادر احترام بگذارید.

در سال ۱۳۵۵ كه برای ادامه‌ی تحصیل به دانشگاه مشهد آمدم، آقا یك تعارفی كردند كه شما كه جایی ندارید، بیایید خانه‌ی ما. ما هم ده روزی خانه‌ی ایشان ماندیم تا این‌كه ایشان خواستند بروند تهران و من هم به مدرسه‌ی نواب مشهد رفتم.

* چه ایرادی دارد یاران انقلاب بیشتر باشند؟
وقتی ایشان را به ایرانشهر تبعید كردند، ما اولین بار بین دو ترم دانشگاه در بهمن ۵۶ بود كه با یكی دو نفر از هم‌دانشگاهی‌ها و دوستان به ایرانشهر آمدیم. یك كیف هم همراه‌مان بود كه محتویات آن، اعلامیه‌های جدید و چند كتاب بود. یك پاسبانی دم در ایستاده بود و از ما پرسید: شما با كی كار دارید؟ گفتیم با آقای خامنه‌ای؛ گفت باید بروید شهربانی ابراز هویت شوید. كیف را از دیوار انداختیم درون خانه‌ی آقا و به سمت شهربانی رفتیم. در مسیر دیدیم كه آقا و آقای هاشمی‌نژاد و آقای طبسی و آقای حجتی كرمانی و یك نفر دیگر به طرف خانه می‌آمدند كه ما از روبه‌رو با آنها مواجه شدیم. ما حدود یك هفته‌ای مهمان آقا بودیم. سفر خیلی خوبی بود.

اما خدمت آقا كه بودیم، یك سری اعلامیه‌های جدید هم برای ایشان آورده بودیم كه ایشان هم دیدند. از جمله‌ی آنها، اعلامیه‌ها و كتاب‌هایی بود كه گروه فرقان نوشته بودند و بعضی از سوره‌های قرآن را تفسیر كرده بودند. آقا تورقی كردند و از همان صفحه‌ی اول كتاب ایراد گرفتند. ایشان گفتند این‌ها هر كسی هستند، خیلی بی‌سواد هستند و از دین و اسلام چیزی نمی‌دانند. مثلاً گروه فرقان عبدالله بن اُبَی را با یك عبدالله دیگر اشتباه گرفته بود. خلاصه از همان صفحه‌ی اول چند ایراد گرفتند. اعلامیه‌ی گروه فرقان را هم خواندند كه اعلامیه‌ی بدی بود. مثلاً در آن آمده بود كه در مبارزه با رژیم، نمی‌شود كه بازاری و روحانی و دانشجو و كسبه با هم متحد باشند، بلكه مبارزه مردان آبدیده می‌خواهد و این‌گونه مبارزه، مشت‌كوبیدن بر سِندان است. آقا اما گفتند كه در این انقلاب هرچه یاران ما بیشتر باشد، این چه ایرادی دارد؟ چه كسی گفته كه یك گروه خاصی باید باشند؟

البته آقا همیشه در جواب كسانی كه معتقد بودند كه در مبارزه، چپ و مسلمان نداریم و همه‌ی گروه‌های مبارز باید به هم بپیوندیم، مخالف بودند و می‌گفتند كه راه‌ ما باید با گروه‌هایی مثل كمونیست‌ها جدا باشد و باید حریم‌ها حفظ شود. مثلاً من یك كتابی به نام مبانی علم اقتصاد از رفسنجان تهیه كرده بودم كه جلد قرمزی هم داشت. این كتاب را به ایرانشهر بردم و به آقا دادم. آقا تورقی كردند و گفتند كه این كتاب خلاصه‌ی «كاپیتال» ماركس است. آقا می‌گفتند راه ما جدا است. مكتب ما اسلام است و همیشه پرچم اسلام برای ما مهم‌تر است.

* كسی كه گواهینامه ندارد ...
اما سفر دوم ما به ایرانشهر در نوروز سال بعد بود. هم برای دیدن پدرم كه به زابل تبعید شده بود، به آن‌جا رفتیم و هم خدمت آقا رسیدیم. باد سردی هم می‌آمد. فكر كنم آقای راشد یزدی به تبعیدی‌های ایرانشهر اضافه شده بودند. آقای رحیمی خرم‌آبادی و موسوی شالی هم بودند.
در بیانیه‌ی فرقان آمده بود كه در مبارزه با رژیم، نمی‌شود كه بازاری و روحانی و دانشجو و كسبه با هم متحد باشند، بلكه مبارزه مردان آبدیده می‌خواهد و این‌گونه مبارزه، مشت‌كوبیدن بر سِندان است. آقا اما گفتند كه چه كسی گفته كه یك گروه خاصی باید باشند؟

سفر سوم ما به ایرانشهر از این قرار بود كه با بعضی دوستان قرار گذاشتیم كه به ایرانشهر، سراوان و از آن‌جا به پاكستان برویم. البته من در رفسنجان دستگیر شدم و یك ماه در زندان بودم. به واسطه‌ی این‌كه پدر و مادر حضرت آقا وسایلی و از جمله نامه‌ای به من داده بودند كه به آقا برسانم. یكی از اتهامات من این بود كه رابط بین تبعیدی‌ها هستم. پس از آزادی، برای دیدن ابوی به سراوان رفتیم كه آن‌جا خبر آوردند ایرانشهر سیل آمده است. به‌سرعت به ایرانشهر رفتیم.

سیل تقریباً ۸۰ درصد از خانه‌ها را خراب كرده بود و حضرت آقا یك پایگاهی دایر كرده بودند به نام كمك به سیل‌زدگان در مسجد آل‌رسول ایرانشهر. از یزد توسط آیت‌الله صدوقی و از رفسنجان آرد فرستاده بودند. اولین كمكی كه به مردم می‌كردیم، آرد بود. قرار بود كه حضرت آقا با یك ماشین پژو ۴۰۴ بروند و به وضعیت سیل‌زده‌ها رسیدگی كنند. به ما گفتند كه چه كسی گواهینامه دارد؟ از آن جمع فقط من گواهینامه داشتم. آقا گفتند به غیر من كه گواهینامه داشتم، كسی حق ندارد ماشین را براند. به همین دلیل، موقعی كه ایشان نمی‌خواستند رانندگی كنند یا نبودند، من رانندگی می‌كردم. روز اول ما رفتیم خانه‌هایی كه سیل زده بود. یك راهنمای محلی هم داشتیم. در كَپر‌ها به زبان بلوچی می‌پرسیدیم توی این خانه چند نفر زندگی می‌كنند؟ بر اساس میزان افراد، یك حواله داده می‌شد كه خود آقا آن را امضا می‌كردند و تاریخ هم می‌زدند.

* در مسجدی مستقر شویم كه اختلاف پیش نیاید
روز اول این كار را ایشان انجام دادند و از روز دوم قرار شد من ادامه بدهم. به اتفاق آقای راشد یزدی یا آقای رحیمی خرم‌آبادی دقیقاً از زمان طلوع آفتاب راه‌می‌افتادیم و تا حدود ساعت یازده شب مشغول بودیم. هر روز با یكی از روحانیون برای كمك‌رسانی می‌رفتیم تا بگوییم كه این كمك‌رسانی را روحانیون انجام می‌دهند. خود آقا در حین گفت‌وگو با اهل تسنن بلوچ‌ها در كَپرهایشان تأكید می‌كردند كه ما روحانیون مبارز و از طرفداران آیت‌الله خمینی هستیم. پایگاه ما هم مسجد آل‌رسول است. به دلیل این‌كه اكثریت جمعیت ایرانشهر از اهل تسنن بودند، آقا تأكید داشتند كه حتماً ما در مسجد آل‌رسول مستقر باشیم تا بحث شیعه و سنّی پیش‌نیاید. به‌طور كلی آقا از پیش از پیروزی انقلاب هم قائل به وحدت شیعه و سنّی و منادی این وحدت بودند و با تندروی‌ها مخالف بودند. می‌گفتند: ما نباید كاری كنیم كه وهن دین و مذهب شود.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/22091/3.gif
                         سند ساواك درباره كمك‌رسانی به سیل‌زدگان ایرانشهر
چند روزی كه از كمك‌رسانی به سیل‌زدگان ایرانشهر گذشت، با كمك‌هایی كه از قم بیشتر توسط آیت‌الله‌العظمی گلپایگانی، از یزد توسط آیت‌الله صدوقی، از كرمان و از رفسنجان شده بود، آرد و روغن و چای به مقدار زیادی انبار شده بود. به همین دلیل به آقا گفتیم كه شما اجازه دهید به همه‌ی فقیرها كمك‌رسانی شود. با موافقت آقا شاید ده روز طول كشید كه ما كل ایرانشهر را طبق آماری كه وجود داشت، كمك‌رسانی كردیم. حتی به برخی شهرهای دیگری كه فقیر در آن‌جا زیاد بود، نیز كمك رسید.

* جشن یك هفته‌ای ولادت پیامبر برای وحدت
در جریان كمك‌رسانی اگر ما یك بداخلاقی یا تندی می‌كردیم، ایشان می‌گفتند محبت كنید، ما مهمان این‌ها هستیم. خودشان این‌قدر به ایرانشهری‌ها محبت می‌كردند كه علمای سنّی ایرانشهر، مولوی‌ها، معلمین ایرانشهر مرید آقا بودند.

نكته‌ی دیگر این‌كه آقا به دلیل آشنایی و تسلط بر كتاب‌ها، تفاسیر، تاریخ، علم رجال اهل سنت و به‌خصوص به شعرای عرب‌زبان تسلط داشتند، با علمای اهل تسنن مراودات علمی هم داشتند. همچنین از دوران ایرانشهر به یاد دارم كه آقا در ماه ربیع‌الأول به ما گفتند: اهل تسنن در این‌جا تولد حضرت رسول را دوازدهم ماه جشن می‌گیرند و ما شیعیان هفدهم. بعد آقا این بحث را مطرح كردند كه خوب است ما در مسجد هم دوازدهم را جشن بگیریم و هم هفدهم را. بعد هم بحث شد كه ما فاصله‌ی بین این دو روز را جشن بگیریم كه این اتفاق هم افتاد. میلاد پیامبر را از شب دوازدهم تا روز هفدهم ربیع‌الأول جشن گرفتیم.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 10 تیر 1392    | توسط: امین    | طبقه بندی: علما و بزرگان، سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

ناگفته‌ای از آیت‌الله حق‌شناس در مكه

آیت الله حق‌شناس كه به دلیل كهولت سن و وضعیت جسمانی از یك طرف و برخورد نامناسب افراد با ایشان "مضطر " شده بودند، در همان مكان (انباری هتل) به وجود مقدس صاحب الزمان (عج) توسل پیدا می‌كنند.

یكی از شاگردان و دوستان نزدیك فقیه عارف حضرت آیت الله حاج میرزا عبدالكریم حق شناس در گفت‌وگوی تلفنی خبرنگار لبیك با ایشان، خاطره‌ای ناگفته و درس‌آموز را از آن عالم ربانی بیان كرد كه در ذیل از نظرتان می‌گذرد:
آقای ر- ل گفت: مرحوم حاج آقا (آیت الله حق‌شناس) هنگامی كه می‌خواستند به مكه مشرف شوند در فرودگاه مهرآباد از پرواز جا ماندند و مجبور شدند برای پرواز بعدی، به صورت تنها اعزام شوند.
ایشان پس از پیاده شدن از هواپیما در عربستان (مكه) به دلیل اینكه كسی ایشان را نمی‌شناخت و كاروان خود را نیز گم كرده بود و ایشان نیز نمی‌دانست كه محل اسكان كاروان و همراهان كجاست سوار بر تاكسی می‌شوند و راننده تاكسی نیز ایشان را در كنار یك كاروانی پیاده می‌كند و در طی این مسیر برخورد احترام آمیزی نیز با ایشان صورت نمی‌گیرد.
حتی آن كاروان جایی مثل انباری كه پیاز، سیب زمینی و.. در آن مكان بود را در اختیار آیت الله حق‌شناس قرار می‌دهد و می‌گویند شما زائر ما نیستی.
آیت الله حق‌شناس كه به دلیل كهولت سن و وضعیت جسمانی از یك طرف و برخورد نامناسب افراد با ایشان "مضطر " شده بودند، در همان مكان (انباری هتل) به وجود مقدس صاحب الزمان (عج) توسل پیدا می‌كنند.
آیت الله حق‌شناس می‌گوید: تا به حضرت حجت(عج) توسل پیدا كردم، آقا‌(عج) تشریف آوردند، بلند شدم، تمام قد ایستادم، ایشان به من لبخندی زدند و 15 دقیقه آقا امام زمان را نگه داشتم و خدمتشان گزارش دادم كه من از پرواز جاماندم، راه را گم كردم و...با من بدرفتاری كردند به من این چیزها را گفتند و می‌گویند تو از ما نیستی ....، حضرت(عج) در طول این مدت كه به ایشان گزارش می‌دادم و درد و دل می‌گفتم تمام عرایض بنده را می‌شنیدند، پس از پایان عرایضم، حضرت حجت تشریف بردند، با رفتن امام زمان، ناگهان درب انباری باز شد و سر‌كنسول ایران در جده وارد شد و گفت كه شما كجا بودید و ما دنبال شما بسیار گشتیم و...
سپس آقای ر- ل پس از بیان این خاطره به نقل از آیت الله حق‌شناس ادامه داد:
این در حالی بود كه هیچ كس نمی‌دانست آیت الله حق‌شناس كجا هستند سپس با عزت و احترام فراوان با ایشان برخورد می‌شود و همه امكانات مهیا می‌شود.
آیت الله حق‌شناس پس از بیان این خاطره می‌فرمودند:
هر شخص مضطری در هر مكانی كه باشد به حضرت بقیه الله متوسل شود، خود حضرت تشریف می‌آورند.

نوشته شده در تاریخ شنبه 7 آذر 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

نامه محبت‌آمیز امام خمینی (ره) به همسرش

امام راحل در سال 1312 شمسی كه عازم سفر حج بودند، در بیروت نامه‌ای محبت‌آمیز برای همسر باوفای خویش نوشتند كه نشانگر علاقه وافر ایشان به همسرش مرحومه خدیجه ثقفـی می‌باشد.

 شخصیت مردان بزرگ الهی، برخلاف مردم عادی، تك‌‌بعدی نیست و وجوه گوناگون دارد. آنان با تهذیب نفس توانسته‌اند، اضداد را در خود جمع كنند. برای مثال؛ امام خمینی با پشت سر گذاشتن مدارج عالی تعالی انسانی، ظرفیت وجودی خویش را چنان وسیع ساخت كه توانست، مفاهیمی ‌چون عرفان، ساده‌زیستی، جهاد، زهد، سیاست، مدیریت، قاطعیت، عاطفه، سازش‌ناپذیری، انعطاف، فروتنی، عزت‌طلبی و... را یكجا در شخصیت خویش جمع آورد.
ایشان با وجود قاطعیت و سازش‌ناپذیری، روحی لطیف و عواطفی عالی داشت كه به اشكال گوناگون، جلوه‌گر می شد.
از آن جمله این‌كه در فروردین سال 1312 شمسی، كه امام عازم سفر حج بودند، در بیروت، نامه‌ای برای همسرش مرحومه خدیجه ثقفـی - كه دومین فرزند را در بطن خود داشتند ـ نوشتند كه متن كامل این نامه بدین شرح است:
تصدقت شوم، الهی قربانت بروم، در این مدت كه مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم،متذكر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه قلبم منقوش است. عزیزم، امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ كند.[حال]من با هر شدتی باشد می‌گذرد؛ ولی به حمدالله تاكنون هرچه پیش آمد،خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم(1).

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 اردیبهشت 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

رسم شیدایی

~1f/g

اندر احوالات آخوند خراسانی

ایشان می فرمود: «چهل سال است نه گوشت خورده ام و نه آرزوی خوردن گوشت داشتم. تنها خوراک من، فکر بود و به این زندگی راضی و قانع بودم. هیچ گاه نشد سخنی یاد کنم که گمان کنند از زندگی خود ناراضی هستم.

پولی برای خرید یک شمع به من دادند، ولی من در تاریکی می گذرانیدم و آن پول را به فقیرتر از خودم می دادم.

طلاب هیچ اعتنایی به من نمی کردند، مگر معدودی که مانند خودم یا فقیرتر از من بودند.

خواب من، بیش تر از شش ساعت نبود و چون با شکم خالی، خواب آدم عمیق نمی شود، بیش تر شب ها بیدار بودم و با ستارگان آسمان مصاحبت و شب زنده داری داشتم. در این احوال، به خاطرم می گذشت که امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز شب ها را بدین سان می گذرانیدند.

سی سال تمام، تنها خورش من، داغی و گرمی نان بود.

روزی، هنگامی که مجلس درس به پایان رسید، شیخ انصاری به من نگاه کرد و گفت: "آخوند، می بینم خیلی مؤدب می نشینی".

من سر به زیر افکندم، عبای خود را بیش تر روی سینه ام کشیدم و حالتی داشتم قرین انفصال.

بیش تر شب ها بیدار بودم و با ستارگان آسمان مصاحبت و شب زنده داری داشتم. در این احوال، به خاطرم می گذشت که امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز شب ها را بدین سان می گذرانیدند.

شیخ دریافت پیراهن تنم نیست و قبای خود را پیش آورده ام تا گردن خود را بپوشانم و معلوم نشود که پیراهن ندارم، زیرا تنها چیزی که داشتم و می توانستم بگویم مالک آن هستم، یک قبای پاره بود، با یک عبای کهنه و یک جفت کفش. آن هم ته نداشت و با زحمت پای خود را بالاتر می گرفتم و به رویه کفش می چسباندم تا پایم بر زمین کشیده و نجس و کثیف نشود تا آن جا که روزی، مجبور شدم سه بار پای خود را بشویم. یکی از طلاب، که گوشه مدرسه نشسته بود، مرادید، دلش به حالم سوخت و کفش مندرسی به من داد. در این وقت، گویی دنیا را به من داده اند.

آن روز هم شیخ پس از مجلس درس، از برهنگی من آگاه گردید و فهمید که پیراهن به تنم نیست. از این رو، قبای خو را روی سینه ام کشیده ام و می نماید که مؤدب نشسته ام. امر کرد پیراهنی به من دادند...».

هنگامی که پس از پنجاه سال، قبر آخوند خراسانی را شکافتند تا دخترش را کنارش به خاک بسپارند، دیوار قبر آخوند فروریخت؛ مردم با تعجب دیدند که جسد آخوند پس از آن همه مدت به هیچ وجه متلاشی نشده و حتی صورت و محاسن او اصلاً تغییر نکرده بود.

یکی از شاهدان می گفت: «عجیب آن که وقتی دست آخوند را گرفتم و روی دست دخترش گذاشتم، دست شیخ مانند کسی که به خواب رفته باشد، حرکت کرد و همه حاضران سخت متعجب شده بودند، زیرا وضع کفن و صورت، به گونه ای بود که گویا آخوند را لحظاتی پیش به خاک سپرده اند».

 

سیدعلی حسینی قمی، ، داستان های علمای شیعه

تنظیم برای تبیان: گروه دین و اندیشه - حسین عسگری

نوشته شده در تاریخ جمعه 4 اردیبهشت 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

برگهایی زرین از زندگانی آیت الله بهاءالدینی

آیت الله بهاءالدینی

نهمین روز فروردین ماه 1287ش. سپیده حیات طفلی پاك طینت از خانواده‎ای مذهبی سر زد. شور و اشتیاق آن روز با جشن ولایت و عید غدیر سال 1327 قمری همراه بود و این میلاد، شادی افزونتری برای اطرافیان كودك به ارمغان آورد.

نام فرزند را «سید رضا» نهادند تا به بركت این نام و نورانیت آن ایام برای همیشه «بهاء الدین» باشد. نسب نیاكان ارجمند وی به امام سجاد ـ علیه السلام ـ می‎رسد و اجداد و پدران والا مقام او هر یك بسان گوهر تابناكی در دوران ظلمت درخشش خاصی داشته‎اند. برخی از آنان عهده‎دار تولیت حرم فاطمه معصومه ـ علیها السلام ـ بودند و تنی چند از خادمان مخلص بارگاه آن پاك بانوی بلند اختر محسوب می‎شدند.

پدر سید رضا، سید صفی الدین بود كه افتخار خدمتگزاری آستان مقدس حضرت معصومه را داشت. انس فراوان او با قرآن، عشق وافر به قرائت آیات الهی و حافظه چشمگیر وی موجب اعتماد علما به اندوخته‎های ذهنی سید صفی الدین شده بود، به طوری كه او را «كشف الآیات علما» می‎نامیدند. آن چه صفات برجسته‎ای به وی بخشید مناعت طبع، بلند نظری و اشتیاق خدمت به جامعه بود.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 اسفند 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

برزخ را از استاد شهریار برداشته اند

آیت الله بهاءالدینی

... روزی صحبت از شعر و شاعری به میان آمد. با جمله‎ای كوتاه فرمودند:

«بنده اشعار زیادی درباره اهل بیت ـ علیهم السلام ـ بویژه حضرت علی ـ علیه السلام ـ شنیده‎ام ولی برای من هیچ شعری همچون اشعار شهریار تبریزی، جذابیت نداشته است، به همین جهت او را دعا كردم، بعداً‌ دیدم برزخ را از وی برداشته‎اند».

گاهی كه سخن از دوران كودكی به میان می‎آید، به گونه‎ای سخن می‎گویند كه در می‎یابیم همه را از خدا می‎داند، از طفولیت تا دوران بلوغ، از تحصیل تا تدریس و از قم تا كربلا و ...

روزی در ملاقات با برخی علاقه‎مندان و ارادتمندان فرمودند:

«حالم خیلی بد بود. اهل خانه هفتاد حمد برایم خواندند، چون ختم سوره حمد آنان تمام شد، حال ما نیز خوب شد ما بارها تجربه كرده‎ایم، غیر از خدا از هیچ كس كاری ساخته نیست، صلاح فعلی بنده در بیماری و خانه نشینی است ... تا كنون چندین نفر را برای معالجه ما آورده‎اند اما ما را به زحمت انداخته‎اند و هیچ كاری از آنان ساخته نبوده است. از هیچ كس غیر از خدا كاری ساخته نیست.»

احترام و ارادت به استادان به طور چشمگیر در سخنان آیه الله بهاء الدینی به چشم می‎خورد.

گاهی از مرحوم بافقی و مجاهدتهای كم نظیر ایشان یاد كرده و نسبت به نیكیها و مهربانیهای وی به طلبه‎ها سخن می‎گویند و چون نام حاج شیخ عبدالكریم حائری به میان می‎آید هاله‎ای از عظمت در كلام ایشان نسبت به آن عالم سخت كوش موج می‎زند. از یك رنگی و صمیمیت، قداست و محبت و همدردی و احترام وی سخن گفته و یاد و خاطره وی را گرامی می‎دارند:

درباره آیات بزرگ و چهره‎های سترگ حوزه علمیه قم؛ آیه الله بهجت، آیه الله خوانساری و آیه الله صدر رحمت خداوند بر آنان باد ـ و انس با ایشان حكایتهای فراوانی در یاد وی وجود دارد و چون از آیه الله سید محمد تقی خوانساری صحبت می‎شود، اشاره‎ای به صدور اجازه اجتهاد خود توسط آن عالم پارسا و فقیه متقی در بیست و پنج سالگی می‎كنند.

برگرفته از:

كتاب گلشن ابرار، ج 2، ص 964

تنظیم برای تبیان: شکوری

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 اسفند 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

درسهای اخلاقی آیت الله بهاءالدینی

ایت الله بهاءالدینی

علم نوری

علوم‌ نوری‌، حركت‌روحانی‌ می‌خواهد، احتیاج‌ به‌ حركت‌ جسمانی‌ ندارد. لازم‌ نیست‌ انسان‌ از محل‌ خودش‌ برای‌ كسب‌ آن‌ حركت‌ و مسافرت‌ كند، بلكه‌ با حركت‌ روحانی‌ به‌ این‌ علوم‌ نائل‌ می‌شود. این‌ علوم‌ اختصاص‌ به‌ اهل‌ علم‌ ندارد. غیر اهل‌ علم‌ هم‌ می‌توانند از این‌ علوم‌ استفاده‌ كنند. این‌ در صورتی‌ است‌ كه‌ مبادی‌ و مقدمات‌ آن‌ مهیا باشد و به‌ حسب‌ اعتقاد و اخلاِ و عبادات‌، كفر و الحاد نداشته‌ باشد، خودش‌ را ساخته‌ باشد، زبان‌، زبان‌ خدا باشد، زبان‌ دروغگو نباشد؛ وگرنه‌ به‌ این‌ علوم‌ نوری‌ نمی‌رسد و راهی‌ به‌ آن‌ پیدا نمی‌كند. باید اعتقادات‌، اسلامی‌ باشد. باید از آلودگیها نجات‌ پیدا كرد و دارای‌ اخلاِ كریمه‌ شد. مبادی‌ این‌ علوم‌ از انبیاست‌. تمام‌ علوم‌ به‌ علم‌ انبیا و اولیا و اوصیا بازمی‌گردد. برای‌ نیل‌ به‌ آن‌، آدم‌ باید خودش‌ را درست‌ كند. این‌ علوم‌، اختیاری‌ نیست‌. اگر مبادی‌ درست‌ شد، این‌ علوم‌ غرس‌ می‌شود و تا ابد روشن‌ می‌شوید.مثل‌ رعبی‌ كه‌ خدا در قلوب‌ كفار قرار می‌دهد. اساس‌ این‌ علوم‌، اخلاص‌ در عمل‌ و طهارت‌ و پاكدامنی‌ است‌. هركس‌ این‌ مسیر را نرود پشیمان‌ می‌شود و ضرر می‌بیند. «وَالْعَصْرِ إِنَّ الاْنْس"انَ لَفی‌ خُسْرٍ» .

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 اسفند 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

خوشی چینی از خرمن علما

آیت الله بهاءالدینی

همچنین از قول آقای حیدری کاشانی نقل شده ، آقا در مورد اساتید دوران کودکی خود می فرمودند:

« ما خیلی استاد داشتیم، یکی در مدرسه باقریه علیه السلام بود، یکی در مدرسه تقی خان بود، یکی هم پسر عمه ما بود، یکی آشیخ محمد و دیگری آخوند برادر آقای حائری بود، یعنی پسر برادر آشیخ محمد علی (مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد علی حائری، متوفی 1358 هـ.ق)، که ما آنجا می رفتیم.

 مرحوم شیخ (ابوالقاسم کبیر) می آمد بحث های صرفی را از ما سؤال می کرد و در آن وقت من هفت، هشت ساله بودم، قرآن را خوانده بودم و بحثهای تفسیر را به ما یاد داده بودند.

حاج شیخ خیلی از ما سؤال می کرد، ما فکر می کردیم و جواب می دادیم و مورد توجه واقع می شد.

آقا در اینجا فرمود:

« خیلی روی ما زحمت کشیدند، اما زحمات هدر رفت، ما آدم نالایقی بودیم. »

 عرض کردم :

 چطور هدر رفت و حال آنکه چشم حوزه علمیه به شما است و مایه دلگرمی طلاب هستید. حوزه می خواهد از حضرتعالی الگو بگیرد آنوقت شما می فرمایید هدر رفتیم.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 اسفند 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

مدافع شیعه علامه شیخ آقابزرگ تهرانی

 
علامه شیخ آقابزرگ تهرانی

 

ولادت شیخ

شیخ آقابزرگ تهرانی در خانواده‏ای مذهبی، در محله قدیمی پامنار تهران، در تاریخ 11 ربیع الاول 1293 هجری به دنیا آمد. به دلیل نزدیکی تولد شیخ آقابزرگ به ایام ولادت با سعادت حضرت ختمی مرتبت محمّد مصطفی (صلی‏الله‏علیه‏و‏آله) (17 ربیع الاول) و همچنین به سبب احترام به جد بزرگ ایشان حاج محسن تهرانی او را محمّدمحسن نامیدند. بعدها به سبب همین نامگذاری او را «آقابزرگ» خواندند.

 

خاندان شیخ

خاندان بزرگوار شیخ آقابزرگ تهرانی در اصل از خطه سرسبز شمال ایران بوده و بعدها به تهران کوچ کرده‏اند. پدر ایشان حاج علی تهرانی صاحب کتاب تاریخ الدخانیه (در تاریخ تحریم تنباکو توسط میرزا بزرگ شیرازی که به زبان فارسی است از خانواده‏ای محترم و آبرومند بود. از مادر شیخ اطلاع زیادی در دست نیست تنها به گفته استاد محمّد صحتی، اقیانوس پژوهش نام او «آسیه بیگم» و دختر حاج سیداسداللّه‏، مشهور به حاج «سیدعطار تهرانی» و از سادات علوی بود.

 

آقابزرگ، آقایی بزرگ

نام شیخ آقابزرگ تهرانی محمّدمحسن، نام جد بزرگ ایشان است. در میان تهرانی‏ها از دیرباز عادت چنین بود که پسری را که هم نام جد بزرگ خانواده بود، به اسم «آقا بزرگ» صدا کنند. این رسم درباره فرزندان دیگر هم به کار برده می‏شد به این ترتیب که پسری که هم نام پدرِ پدر نامیده می‏شد «آقا کوچک» و دخترانی که به اسم جده بزرگ و مادرِ مادر نامیده می‏شدند به ترتیب «خانم بزرگ» و «خانم کوچک» خوانده می‏شدند.

محمّد محسن نیز تابع این رسم و عادت به نام «آقا بزرگ» نامیده شد، با این تفاوت که او به راستی «آقایی بزرگ» شد.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 اسفند 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()
Reba.ir
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو