Reba.ir مذهبی فرهنگی - مطالب دست نوشته ها

یك نامه به یك دوست


اشاره: مطلب زیر در اوّلین جشنوارة برترین‌های فرهنگ مهدویّت(1381) از جمله آثار برگزیده بود.


سلام. حال من خوب نیست، امّا همیشه برای سلامتی شما، شمع روشن می‌كنم. مدتی است كه همه را از خود، بی‌خبر گذاشته‌اید. حتماً می‌دانید كه پدربزرگ مرد! برای پدر هم نفسی بیش نمانده است. جمعة پیش، سخت بیمار بود. از بستر برنمی‌خاست. چشم‌هایش، پشت پنجره افتاده بود. قلبش تا لب‌ها بالا آمده بود و همان‌جا می‌تپید. زمزمه می‌كرد، می‌گفت:

دوست را گر سر پرسیدن بیمار، غم است
گو بران خوش، كه هنوزش نفسی می‌آید

مادر و مادربزرگ، خیلی بی‌تابی می‌كنند. هر سال كه نرگس باغ، شكوفه می‌دهد، آنها هم به خود وعده می‌دهند كه امسال می‌آیی. مادر، دیگر خانه‌داری نمی‌كند. معلم شده است. دعای عهد، درس می‌دهد، به ماهی‌های حوض. زنگ‌های تفریح، سماور را آتش به جان می‌كند و حافظ می‌خواند. انتخاب غزل را به خود حافظ می‌سپارد. همیشه می‌گوید: حافظ مگر همین یك شعر را دارد؟ بعد می‌خواند:

مژده ای دل، كه مسیحا نفسی می‌آید
كه ز انفاس خوشش بوی كسی می‌آید
از غم هجر مكن ناله و فریاد كه دوش
زده‌ام فـالـی و فریادرسـی می‌آیـد

این از خانه. دو سه جمله‌ای هم از روزگارمان برایت بنویسم. نمی‌دانم چرا آسمان بخیل شده است، نمی‌بارد. زمین سنگ‌دلی می‌كند، نمی‌رویاند. ماه و خورشید، چشم دیدن همدیگر را ندارند. خیابان‌ها پر از غول‌های آهنی شده‌اند. كوچه‌ها امن نیستند. مردم، جمعه‌های خودشان را به چند خندة تلخ می‌فروشند. هیچ حادثه‌ای ذائقه‌ها را تغییر نمی‌دهد. مثل اینكه همه سنگ و چوب شده‌ایم. عجیب است! دامادها از حجله می‌ترسند. عروسی‌ها را در كوچه‌های بن‌بست می‌گیرند. اذان، رنگ پریده به خانه‌ها می‌آید. نماز، زمین‌گیر شده است. رمضان، مهمان ناخوانده را می‌ماند كه سرزده، بزم مردم را بر هم می‌زند. از روزه در شگفتم كه چرا افطار را خوش نمی‌دارد. حج، هزار زخم از خال مغیلان بر تن دارد. جهاد، بهانه‌گیر شده است. آدم‌ها كیسه‌هایی پر از خمس و زكات، به دیوارهای گورشان آویخته‌اند. نپرس موریانه‌ها، چه به روزگار مسجد آورده‌اند. از همه تلخ‌تر اینكه، عصرهای جمعه، دلم نمی‌گیرد. شنیده‌ای دیگر كسی پای شعرهایش، تخلص نمی‌گذارد و شاعران، یعنی زمین‌خوردگان وزن و قافیه؟ نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی، كجا ایستاده‌ای. هر جا هستی، زودتر بیا. از بس شما را ندیده‌ایم چشمانمان هرزه شده است. بیم دارم اگر چندی دیگر بگذرد، ندبه خوان‌های مسجد، پیرتر شوند. آدم‌ها همه دیرباورند و زود رنج، بهانه می‌گیرند. می‌گویند:
او نیز ما را فراموش كرده است.

امّا من می‌دانم كه شما، همه را به اسم و رسم و نیت، به یاد دارید. دوست دارم باز برایت بنویسم. امّا یادم آمد كه باید به گلدان‌ها آب بدهم. مادرم گفته است، اگر به شمعدانی‌ها آب بدهم، آنها برای آمدن تو دعا می‌كنند. راست می‌گوید. از وقتی كه مرتب آبشان می‌دهم، دست‌های سبزشان را رو به آسمان گرفته‌اند.
والسلام علیكم و رحمة الله و بركاته

رضا بابایی
ماهنامه موعود شماره 100

نوشته شده در تاریخ جمعه 19 تیر 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: دست نوشته ها،     | نظرات()

هنوزم که هنوز است

دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مرد، خداوند گواه است، دلم چشم براه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه، خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...


هنوزم که هنوز است ...
عصر یک جمعه‌ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به سامان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظهء باران نرسیده است؟ و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است، چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟ چرا کلبه‌ی احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مرد، خداوند گواه است، دلم چشم براه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه، خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 فروردین 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: دست نوشته ها، مهدویت،     | نظرات()

بانو و غروب جمعه

بانو همواره چشم به آسمان داشت و به دهان‌ پدر. زیرا از زبان پدر راه‌های آسمان گشوده می‌گشت.
بانو فرمود: فرزندانم حسن، حسین بر بلندای بام روید و هنگامی که نیمی از خورشید به سمت مغرب نزدیک می‌شود مرا آگاه کنید تا دعا کنم.
مادر! چرا در این زمان می‌خواهید دعا کنید؟
بانوی جهانیان فرمود: شنیدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گفت که به یقین در روز جمعه ساعتی است که ممکن نیست شخص مومن از خدای عزوجل امر و کار خیری را درخواست کند مگر این که به او ارزانی می‌کند. به پدرم عرض کردم: ای رسول خدا! این ساعت چه موقع است؟
فرمودند: زمانی که نیمی از خورشید به سمت غروب نزدیک شود.
آری این خاندان از روز نخست با عصر جمعه همدل و همراه بوده‌اند!
و عصر هر جمعه، منتظر قدم و دعای این بزرگواران است.
آری، تاریخ منتظر این خاندان بوده و خواهد بود.
و برترین دعای عصر جمعه تعجیل در ظهور منتظر است.

نوشته شده در تاریخ جمعه 2 اسفند 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: دست نوشته ها،     | نظرات()

عباس چیز دیگری است

تا حالا فکر کرده اید تفاوت ابالفضل با سایر شهدا چیست؟

شهادت هدیه ای الهی است که خوبان خدا برای به دست آوردن آن التماس می کنند و با شب زنده داری رسیدن به این توفیق را از خدا می خواهند در مرام شهید رسیدن به شهادت رسیدن به تمام و شاید کمال خوبی هاست .

کربلایی بود و عاشقانی که هر گاه به زمین می افتادند با لبخند صدا می زدند حسین ، خندان بودند و سربلند ،مطمئن بودند و محکم . در میان آن همه عباس شیوه دیگری داشت به هنگام شهادت گریان بود و نا امید ، غمگین بود و لرزان ، شرمنده بود و پریشان . عباس تنها شهیدی بود که به شهادت توجهی نکرد، کسیکه برای حسین حتی شهادت را هم تحویل نگرفت . هیچ کس مانند او دل شهادت را نشکست !!  

آغوش او تنها به روی غریبی امامش باز شده بود، اگر مطمئن بود که حسین را بعد از او نمی کشند ، عباس غمخوار امامش می ماند . اما عباس زمانی بعد از حسین را اصلا نمی شناسد .

شهادت عباس را دزدید !! وگرنه عباس قد خمیده مولایش را تحمل نمی کند . شهادت عباس را دزدید ! وگرنه عباس لبهای علی اصغر امامش را فراموش نمی کند .

هیچگاه تا به این حد شهادت را حقیر ندیده بودم . نگران نباش شهادت قدر تو پایین نیست ، عباس چیز دیگری است .

 

مرحوم شیخ رضا ابوالقاسمی پور

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 دی 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: دست نوشته ها،     | نظرات()

گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده

میوه دل فاطمه سلام .


گمان کرده ای چون بی تو هفته ام سپری شد زندگی به کامم بوده ؟ نه آقا ، نه !! این هفته هم شوق زندگی نبود !


می دانی که نگاه های مهربان دوستانم برایم سرد است تا تو نیایی ، شنیدن صدایشان آرامم نمی کند تا تو نباشی !


تو بگو ! کسی که گوش بر در ایستاده تا صدای انا المهدی را بشنود ، با صدای دیگری آرام می گیرد ؟ اصلا صدای دیگری را می شنود ؟ این هفته هم گوشهایم در این همه غوغا و همهمه ، بی نصیب از صدای تو کر ماند !


عزیز دلم ، کی به این خنده های تلخ و ساختگی پایان می دهی ؟ تضمینی نیست که سر به بیابان نگذارم ، معلوم نیست بتوانم ، شاید دیگر قدرت نداشته باشم ! تضمینی نیست .


راستی دردانه علی ، گاهی که دوستانت مرا می بینند سلامت میرسانند ، گمان می کنند مرا در زیارت تو سر و سرّی است ، فکر می کنند چون از تو دم میزنم پیش تو آبرویی هم دارم ، نمیدانند که محروم تر از همه ام ، نمی دانند ! اما آقا سلام دوستانت بر تو باد .


در کوی تو معروفم و از روی تو محروم             گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده


هنوز شراب لب سوز نظّاره گری خویش را به من ننوشانده ای ، لبم سوخته، شهره بازارم کردی ! کاش ذره ای از آنچه دوستانت درباره ام می پنداشتند حقیقت داشت ، کاش این سوختگی لبانم اثر حرارت لبهایی بود که گزیدنش مناجات صبح و شام ملکوتیان است ، کاش شراب جان سوز لقایت هستیم را نیست می کرد تا این همه شرمنده دوستانت نمی شدم . کاش حتی لحظه ای مرا به خیمه سبزت راهی بود ! کاش راهی بود ! کاش راهی بود .


فدای تو شوم ، هر هفته دور هم جمع میشویم و درباره تو سخن می گوییم ، درباره آمدنت ، درباره خنده هایت ، گریه هایت ، واقعا جایتان خالی است ، هر هفته با اشکهایمان محفلتان را آب و جارو می کنیم ، چون می دانیم بالاخره می آیی! 


                                                                           دعای مادرانمان بدرقه راهت ،.                                            


                                                                           همیشه چشم به راهت - رضا

 

مرحوم شیخ رضا ابوالقاسمی پور

نوشته شده در تاریخ جمعه 6 دی 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: دست نوشته ها،     | نظرات()

مشكلات عشق

گمان می کردم مشکلات عشق اینه که روزی از این روزها ازم کار سختی بخوای ، مثلا ازم بخوای یه چیزی که خیلی دوسش دارم بهت بدم مال تو باشه ، یا اینکه روزی برگردی بگی حالا که خیلی ادعا میکنی جونت مال من !!


اولش وقتی شروع کردم با خودم می گفتم اگه ازم جونم رو بخواد آمادم بهش بدم یا نه ؟ کمی که گذشت دیدم جون دادن برای تو سخت نیست ، تنها چیزی که سخته جون نخواستن های تو ست .


که عشق اول نمود آسان ولی افتاد مشکلها .


اولش تو برای او ناز می کنی اما بعد میفته رو دور ناز کردن ، اگه عاشق حقیقی بشی هر چه التماسش بکنی بزار جونم و برات بدم قبول نمیکنه ، مگه اینکه واقعا اهلش باشی .


به همین سادگیها بهت اجازه شهادت نمیدن ، مشکل عشق اینه که یه عباس عاشقی تو کربلا پیدا بشه هی بگه بزار برم هی بهش بگن حالا صبر کن ،


بعدها فهمیدم جون دادن نه تنها سخت نیست بلکه شیرین ترین کار دوران عاشقیه و جون ندادن برا معشوق نه تنها آسان نیست بلکه سخت ترین کار همون دورانه  !!!


برای آسان کردن این سختی باید خیلی کارها بکنی ، خودت رو باید به آبو آتیش بزنی ، تنها چیزی که کمی کمکت میکنه همون مستی مسرع اوله که برات توضیح دادم جریانش چیه . اون مستی رو هم باید از خودش بخوای .


پس ما این وسط چه کاره ایم ؟


معلومه عاشق ، کار عاشق همینه ، التماس !!


                                                  خوب دیگه ، همینجوری در این خونه نمون ! چیکار کنم ؟


                                                                                                                  التماس !!!!!


تو کربلا هم همین بود ، تا شنید باب شهادت باز شده ، همه رو فرستاد خونه هاشون ، خیلی سعی کرد اون هفتاد و دو نفرو هم  خونه هاشون بفرسته اما اینجا دیگه نتونست ،


                                                                       امان از دست التماس !!

 

مرحوم شیخ رضا ابوالقاسمی پور

نوشته شده در تاریخ جمعه 6 دی 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: دست نوشته ها،     | نظرات()
Reba.ir
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic